پرده اسرار

ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت
آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع بي شفقت بين كه در ين كار چه كرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد
ساقيا جام ميم ده كه نگارنده‌ي غيب
نيست معلوم كه در پرده‌ي اسرار چه كرد
آنكه پر نقش زد اين دايره‌ي مينايي
كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد
فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببيند كه با يار چه كرد

حضرت حافظ

ياد باد

روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد
کامم از تلخي غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران ياد باد
گرچه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد
مبتلا گشتم در اين بند بلا
کوشش آن حق گزاران ياد باد
گرچه صد رود است از چشمم روان
زنده رود باغ کاران ياد باد
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
اي دريغ از رازداران ياد باد

حضرت حافظ

جرات دیوانگی

انگار مدتي است كه احساس مي‌كنم

خاكستري‌تر از دو سه سال گذشته‌ام

احساس مي‌كنم كه كمي دير است

ديگر نمي‌توانم

هر وقت خواستم

در بيست سالگي متولد شوم

انگار

فرصت براي حادثه

از دست رفته است

از ما گذشته است كه كاري كنيم

كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است

اما

اما اگر گريسته باشي . . .

آه . . .

مردن چقدر حوصله مي‌خواهد

بي آنكه در سراسر عمرت

يك روز، يك نفس

بي حس مرگ زيسته باشي !

انگار اين سال‌ها كه مي‌گذرد

چندان كه لازم است ديوانه نيستم

احساس مي‌كنم كه پس از مرگ

عاقبت

يك روز

ديوانه مي‌شوم !

شايد براي حادثه بايد

گاهي كمي عجيب‌تر از اين باشم

با اين همه تفاوت

احساس مي‌كنم كه كمي بي‌تفاوتي

بد نيست

حس مي‌كنم كه انگار

نامم كمي كج است

و نام خانوادگي‌ام، نيز

از اين هواي سربي خسته است

امضاي تازه من

ديگر

امضاي روزهاي دبستان نيست

اي كاش

آن نام را دوباره

پيدا كنم

اي كاش

آن كوچه را دوباره ببينم

آنجا كه ناگهان

يك روز نام كوچكم از دستم افتاد

و لا به لاي خاطره‌ها گم شد

آنجا كه

يك كودك غريبه

با چشم‌هاي كودكي من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبيه من است !

آه، اي شباهت دور !

اي چشم‌هاي مغرور !

اين روزها كه جرات ديوانگي كم است

بگذار باز هم به تو برگردم !

بگذار دست كم

گاهي تو را به خواب ببينم !

بگذار در خيال تو باشم !

بگذار . . .

بگذريم !

اين روزها

خيلي براي گريه دلم تنگ است !

قيصر امين‌پور

سرو خرامان

گرنه خورشيد فلك نشين ره تست

پس چرا هر سحر افتاده بجولانگه تست

هر كجا كه مي‌گذري شعله آه دل ماست

هر طرف مي‌نگري جلو روي مه تست

خاك درگاه تو سر منزل آسودگي است

نيكبخت آن سر شوريده كه بر درگه تست

ديده تا زلف و زنخدان ترا يوسف دل

گاه در گوشه زندان و گهي درچه تست

هيچ از كار دل غمزده آگاهي نيست

تا مرا آگهي از غمزه كارآگه تست

كاشكي خون مرا تيغ محبت مي‌ريخت

بر سر خاك شهيدي كه زيارتگه تست

تو سهي سرو خرامان ز كجا ميائي

كه دل و جان فروغي همه جا همره تست

(فروغي بسطامي)

دلتنگی

دلم  تنگ است

دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد

نه ديداري

نه بيداري 

نه دستي از سر ياري

مرا آشفته مي سازد چنين آشفته بازاري
 

عجب آشفته بازاري است دنيا 

عجب بيهوده تكراري است دنيا

ياد باد

به ياد .......

ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد

به ‌وداعي دل غم ديده ما شاد نکرد

آن جوان بخت که مي‌زد رقم خير و قبول

بنده پير ندانم ز چه آزاد نکرد

کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک  

رهنمونيم به پاي علم داد نکرد  

دل به اميد صدايي که مگر در تو رسد  

ناله‌ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد

سايه تا باز گرفتي ز چمن مرغ سحر  

آشيان در شکن طره شمشاد نکرد

شايد ار پيک صبا از تو بياموزد کار

زان که چالاکتر از اين حرکت باد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق  

که بدين راه بشد يار و ز ما ياد نکرد

غزليات عراقيست سرود حافظ  

که شنيد اين ره دلسوز که فرياد نکرد

 " حافظ"

صدای تو

صدای تو مرا دوباره برد
به کوچه های تنگ پابرهنگی
به عصمت گناه کودکانگی
به عطر خيس کاهگل
به پشت بام های صبح زود
                                    در هوای بی قراری بهار
به خوابهای خوب دور
به غربت غريب کوچه های خاکی صبور
به کرکهای خط سبزه
                           بر لب کبود رود
به بوی لحظه های هرچه بود يا نبود

به نوجوانی نجيب جوشش غرور
                         روی گونه های بی گناهی بلوغ
به لحظه ی نگاه ناگهانگی
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خيس ترسخورده
                    زير دانه های ريز ريز ابتدای دی
به بوی لحظه های هرکجای کی!

به سايه های ساکت خنک
به صخره های سبز در شکاف آفتابگير کوه
به هرم آفتاب تفته ای
که بی گدار
              با تمام تشنگی
                                   به آب می زنيم

به عصرهای جمعه ای
که با دوچرخه های لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه های جبر را
                                          رکاب می زنيم

به بوی لحظه های بی بهانگی
که دل به گريه ها و خنده های بی حساب می زنيم
به «آی روزگار...»های حسرت دروغکی
غم فراغ دلبر به خواب نديده ی هميشه بی وفا
به جور کردن سه چار بيت سوزناک زورکی

به رفت و آمد مدام بادها و يادها
سوار قايقی رها
به موج موج انتهای بی کرانگی
دوار گردش نوار...
مرور صفحه ی سفيد خاطرات خيس...

صدا تمام شد!
سرم به صخره ی سکوت خورد...

                               آه بی ترانگی!

ياران را چه شد

ياري اندر كس نمي‌بينيم ياران را چه شد

دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست

خون چكيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد

كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

لعلي از كان محبت برنيامد سالهاست

تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار

مهرباني كي سر آمد شهر ياران را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست

عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند

كس به ميدان در نمي آيد سواران را چه شد

زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت

كس ندارد ذوق مستي مي گساران را چه شد

حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش

از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد

حافظ

بوی بی وفایی

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست این‌ها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی

مژه‌ها و چشم شوخش به نظر چنان نماید

که میان سنبل‌ستان چرد آهوی خطایی

ز فراق چون ننالم من دلشکسته چون نی

که بسوخت بند بندم ز حرارت جدایی

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گل‌ها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب است این، به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی؟ که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من که ندا ز در درآمد

که درآ، درآ عراقی، که تو آشنای مایی

 فخر الدین عراقی

 

دلفریب

متناسبند و موزون حرکات دلفریبت                           توجه است با ما سخنان بی حسیبت

چو نمیتوان صبوری ستمت کشم                        ضروری مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت

اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت                      و گرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت

به قیاس در نگنجی و به وصف در نیایی                     متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت

اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی                          نه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبت

عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند                مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت

تو برون خبر نداری که چه می‌رود ز عشقت                به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت

تو درخت خوب منظر همه میوه‌ای ولیکن                چه کنم به دست کوته که نمی‌رسد به سیبت

تو شبی در انتظاری ننشست های چه دانی             که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی            بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت

سعدي

ز خویش برستم

دهید شیشه صهبای سالخورده به دستم

کنون که شیشه‌ی تقوای چند ساله شکستم

کتاب و خرقه و سجاده، رهن باده نمودم

به تار چنگ زدم چنگ و تار سبحه گسستم

فتاده لرزه بر اندام من، ز جلوه‌ی ساقی

خدا نکرده مبادا فتد پیاله ز دستم

مرا به گل چه  سر و کار؟ کز تو بشکفدم گل

مرا به باده چه حاصل؟ که از نگاه تو مستم

به خود چو خویش بگویم، توئی ز خویش مرادم

اگر چه خویش پرستم، ولی ز خویش برستم

نداشت کعبه صفائی به پیش درگهش [اسرار]

از آن گذشتم و احرام کوی یار ببستم

ملا هادی سبزواری

کوچه سار شب

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي‌زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي‌زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي‌كند

كسي به كوچه سار شب در سحر نمي‌زند

نشسته‌ام در انتظار اين غبار بي سوار

دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي‌زند

گذر گهي است پر ستم كه اندر او به غير غم

يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي‌زند

دل خراب من دگر خراب‌تر نمي‌شود

كه خنجر غمت ازين خراب‌تر‌ نمي‌زند

چه چشم پاسخ است ازين دريچه‌هاي بسته‌ات؟

برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي‌زند!

نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست

وگرنه بر درخت تر كسي تبر نمي‌زند

( ه . ا . سايه )

صبح امید

شبي رسيد كه در آرزوي صبح اميد

هزار عمر دگر بايد انتظار كشيد

در آسمان سحر ايستاده بود گمان

سياه كرد مرا آسمان بي خورشيد

هزار سال ز من دور شد ستاره‌ي صبح

ببين كزين شب طلمت جهان چه خواهد ديد

دريغ جان فرورفتگان اين دريا

كه رفت در سر سوداي صيد مرواريد

نبود در صدفي آن گوهر كه مي‌جستيم

صفاي اشك تو باد اي خراب گنج اميد

ندانم آن كه دل و دين ما به سودا داد

بهاي آن چه گرفت و به جاي آن چه خريد

سياه دستي آن ساقي منافق بين

كه زهر ريخت به جام كسان به جاي نبيد

سزاست گر برود رود خون ز سينه‌ي دوست

كه برق دشنه‌ي دشمن نديد و دست پليد

چه نقش باختي اي روزگار رنگ آميز

كه اين سپيد سيه گشت و آن سياه سپيد

كجاست آن كه دگر ره صلاي عشق زند

كه جان ماست گروگان آن نوا و نويد

بيا كه طبع جهان ناگزير اين عشق است

به جادويي نتوان كشت آتش جاويد

روان سایه كه آيينه دار خورشيد است

ببين كه از شب عمرش سپيده‌اي ندميد

( ه . ا . سايه )

غریبانه

پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم

كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم

ره مگردان و نگه دار همين پرده‌ي راست

تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم

صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين

عاقبت مژده‌ي نصرت رسد از پيرهنم

چه غريبانه تو با ياد وطن مي‌نالي

من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم

همه مرغان هم آواز پراكنده شدند

آه ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم

شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت

كي بود باز كه شوري به جهان درفكنم

ني جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد؟

من ز بي هم نفسي ناله به دل مي‌شكنم

بي تو ديگر غزل سايه ندارد لطفي

باز راهي بزن اي دوست كه آهي بزنم

( ه . ا . سايه )

آفتاب که نه ، مهتاب ...

وقتي تو نسيتي

خورشيد تابناك

شايد دگر درخشش خود را

و  كهكشان پير گردش خود را

از ياد مي‌برد

و هر گياه

از رويش نباتي خود

بيگانه مي‌شود

و آن پرنده‌اي

كز شاخه انار پريده

پرواز را

هر چند پر گشوده فراموش مي‌كند

آن برگ زرد بيد كه با باد

تا سطح رود قصد سفر داشت

قانون جذب و جاذبه را در بسط خاك

مخدوش مي‌كند

آنگاه نيروي بس شگرف مبهم نامرئي

نور حيات را

در هر چه هست و نيست

خاموش مي‌كند

وقتي تو با مني

گويي وجود م

شكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند

چشم تو آن شراب خلر شيرازست

كه هر چه مرد را مدهوش مي‌كند

حميد مصدق

میکده

بيا و كشتي ما در شط شراب انداز 

خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز 

مرا به كشتي باده درافكن اي ساقي 

كه گفته‌اند نكويي كن و در آب انداز 

ز كوي ميكده برگشته‌ام ز راه خطا 

مرا دگر ز كرم در ره صواب انداز 

بيار زان مي گلرنگ مشك بو جامي 

شرار رشك و حسد در دل گلاب انداز 

اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفي كن 

نظر بر اين دل سرگشته خراب انداز 

به نيم شب اگرت آفتاب مي‌بايد 

ز روي دختر گلچهر رز نقاب انداز 

مهل كه روز وفاتم به خاك بسپارند 

مرا به ميكده بر در خم شراب انداز 

گر از تو يك سر موي سر كشد دل حافظ

بگير و در خم زلفت به پيچ و تاب انداز 

حضرت حافظ

باور من

باور من براين است

كه شگفت انگيزترين چيزها در زندگي

كشف انساني ديگر است

كه با او

رابطه انسان

در گذران سال‌ها

ژرفايي پرشكوه، زيبايي و سرور مي‌يابد.

 

عشقي چنين دم افزون و دروني

بين دو انسان

حيرت‌انگيزترين چيزهاست

چنين  عشقي

با جستجو

و يا با آرزوي سودايي

بدست نمي‌آيد

بلكه

پيشامدي است آسماني

سر هاوالپول

کوی رحمت

سودای جمال تو چو ما را به سر افتاد

برقی زد و، در خرمن هستی شرر افتاد

روزی که غم عشق ترا عرضه نمودند

از هیبت آن کوه گران از کمر افتاد

از طالع میمون من بی سر و پا بود

کاین قرعه به نام من بی پا و سر افتاد

گفتند که: ما معتکف کوی تو باشیم

روزی که جمالت به ازل جلوه‌گر افتاد

ما کوی تو را جسته به مقصود رسیدیم

زاهد که غلط رفت به راهی دگر افتاد

از دیر و حرم یکسره امید بریدیم

بر کوی خرابات چو ما را گذر افتاد

"دانش" غم بدخواه خرابات همین بس

کو از نظر مردم صاحب نظر افتاد

ما بیم نداریم از این قوم که دیدیم

با دردکشان هرکه در افتاد ور افتاد

دانش کرمانی

ما، همان جمع پراكنده ...

 
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !
از دل تيره امواج بلند آوا
كه غريقي را در خويش فرو مي برد
و غريوش را با مشت فرو مي كشت
نعره اي خسته و خونين ، بشريت را
به كمك مي طلبيد :
- « آي آدمها ...
آي آدمها ... »
ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !
به خيالي كه قضا،
به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !
« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »
هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !
آستين ها را بالا نزديم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،
تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،
به كناري برسانيمش ! ...
 موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .
با غريوي، كه به خواموشي مي پيوست .
با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا
چنگ مي زد، مي آويخت ...
ما نمي دانستيم
اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،
اين منم، اين تو، آن همسايه، آن انسان ، اين مائيم !
ما، همان جمع پراكنده،
همان تنها، آن تنها هائيم !
همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .
آن صدا، اما خاموش نشد .
- « ... آي آدم ها ... »
« آي آدم ها ... »
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !
تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،
خاطري آشفته ست، ديده اي گريان است،
هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .
آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،
آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،
« آي آدم ها » را ، در همه جا مي شنويم .
در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،
ننگ مان باد اين جان !
شرم مان باد اين نان !
ما نشستيم و تماشا كرديم !
در شب تار جهان
در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !
در دل اين همه آشوب و پريشاني
اين از پاي فرو مي افتد،
اين كه بردار نگونسار شده ست،
اين كه با مرگ درافتاده است،
اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛
اين منم، اين تو، آن همسايه، آن انسان ، اين مائيم !
ما، همان جمع پراكنده،
 همان تنها، آن تنها هائيم !
اينهمه موج بلا در همه جا  مي بينيم،
« آي آدم ها » را مي شنويم،
نيك مي دانيم،
دستي از غيب نخواهد آمد
هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم
با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم
آستين ها را بالا بزنيم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش
مهرباني را، دانائي را، بر بلنداي جهان،
بنشانيمش ... !
- « آي آدم ها ... !
موج مي آيد ... »
 
                                                                   فریدون مشیری
 

از ژرفاي آن غرقاب

شب تاريك و  بيم موج  و گردابي چنين هائل

كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‌ها حافظ

 

در آن شب تاريك و آن گرداب هول انگيز

حافظ را

تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود!

ما، اينك از اعماق آن گرداب

از ژرفاي آن غرقاب

چنگال توفان بر گلو

هر دم نهنگي روبرو

هر لحظه در چاهي فرو

تن پاره پاره، نيمه جان، در موج‌ها آويخته

در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته

صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر گشته

با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته

هر چند، اميد رهائي مرده در دل‌ها

سر مي‌دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را:

« آه، اي سبكباران ساحل‌ها... »

 فریدون مشیری

سپیده

چون شمع نيمه جان به هوای تو سوختيم

با گريه ساختيم و به پای تو سوختيم

اشکی که ريختيم به ياد تو ريختيم

عمری که سوختيم، برای تو سوختيم

پروانه سوخت يک شب و آسود جان او

ما عمرها، ز داغ جفای تو سوختيم

ديشب که يار، انجمن افروز غير بود

ای شمع تا سپيده به جای تو سوختيم

کوتاه کن حکايت شب‌های غم، رهی

کز برق آه و سوز نوای تو سوختيم

رهي معيري

سنگ گور

تقديم به مهندس

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره‌ها آمده‌ای باز به سویم؟

گر آمده‌ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه‌ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودا زده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر!‌ به سر داشت

من او نیم این دیده‌ی من گنگ و خموش است

در دیده‌ی او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم آری، لب من این لب بی رنگ

دیری‌ست که با خنده‌یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده‌ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می‌خفت

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می‌خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و، ندانم که به ناگاه

چون دید و چه‌ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه‌ی من،‌ این دل بی مهر

سنگی‌ست که من بر سر آن گور نهادم

سيمين بهبهاني

یادگار دوست

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جزغم که هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهراب چشیده‌ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پای بر بند چه سود

من ذره و خورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پرم در پی تو می‌پرم

من که شده‌ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد

وز چاه طمع بریده می‌باید کرد

خون دل من ریخته می‌خواهد یار

این کار مرا به دیده می‌باید کرد

آبی کز این دیده چو خون می‌ریزد 

خون است بیا ببین که چون می‌ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هشیاری غصه هرچیز خوریم 

چون مست شدیم هرچه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد 

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من 

ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه اگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد 

بیچاره دلم درغم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تو را بهانه‌ای بس باشد

مدهوش ترا ترانه‌ای بس باشد

در کشتن ما چه می‌زنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه‌ای بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم

شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم

در عشق که او جان و دل و دیده ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته‌ایم.

مولانا

نمی خواهم بمیرم

نمی‌خواهم بمیرم، با که باید گفت؟ کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان، روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

کجا باید صدا سر داد؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر، آسمان کور است

نمی‌خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا، اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست‌تر دارم.

به دوشم گر چه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی‌هاست

نمی‌خواهم ازاین دنیا دست بر دارم!

تنم در تار و پود عشق انسان‌های خوب نازنین بسته است

دلم با صد هزاران رشته

با این خلق با این مهر با این ماه با این خاک با این آب ... پیوسته است.

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست

جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست،

اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است

نمی‌خواهم بمیرم تا محبت را به انسان‌ها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافروزم.

بیفروزم خرد را،

مهر را،

تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردایی، چه دنیایی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

نمی‌خواهم بمیرم، ای خدا! ای آسمان! ای شب!

نمی‌خواهم، نمی‌خواهم، نمی‌خواهم

مگر زور است؟؟؟

فریدون مشیری

غریبانه

بگردید، بگردید، درین خانه بگردید

درين خانه غریبند، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود

جهان لانه‌ی او نیست پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست

قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذت مستی ست، نهان زیر لب کیست؟

ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد

به دامش نتوان یافت، پی دانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست

همین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید

نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست

به غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید

سرشکی که بر آن خک فشاندیم بن تک

در این جوش شراب است، به خمخانه بگردید

چه شیرین و چه خوشبوست، کجا خوابگه اوست؟

پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

بر آن عق بخندید که عشقش نپسندید

در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید

اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلید در امید اگر هست شمایید

درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته ست، به افسون که خفته ست؟

به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد

گرم باز نیاورد، به شکرانه بگردید

امير هوشنگ ابتهاج

گاه آرزو می کنم

گاه آرزو مي‌كنم،

مي‌توانستي چند صباحي چون من باشي...

بينديشي آن چيز كه من مي‌انديشم،

 

ببيني آن‌چه من مي‌بينم،

احساس كني آن گونه كه من احساس مي‌كنم،

دريابي آشفتگي، ترس، تحسين و

دوستي را كه نسبت به تو احساس مي‌كنم،

همه را يكباره و با هم.

اگر مي‌توانستي حتي براي لحظه‌اي در ذهن من زندگي كني،

مي‌توانستي ببيني كه دنياي من چگونه سرشار از مسؤليت‌هاست،

و عجيب آن كه اغلب به تو مي‌انديشم.

مي‌ديدي كه چه شادي را به من ارزاني داشته‌اي.

مي‌ديدي كه تا كجا شادمانم كه مي‌توانم لبخند بزنم،

بخندم، سرخوش باشم و آزاد چون كودكان.

اين همه را از تو دارم.

اگر مي‌توانستي نيم نگاهي به درون من بيفكني

مي‌ديدي آن سپاس و تحسين را.

تحسين نه تنها براي آنچه كه هستي

بلكه براي آنچه كه بذل مي‌كني تا من اين باشم.

و خواهي ديد كه تا چند،

اين همه را حرمت مي‌دارم.

اما آنچه كه بيش از همه به حيرتت وا مي‌دارد،

تمام آن عشقي است كه به تو دارم.

و آن گاه كه اين را احساس كردي،

هميشه بيادش خواهي داشت.

درك خواهي كرد

كه گرچه پيوسته نمي‌توانم ژرفا و شكوه آن را بيان كنم،

اما همواره در وجود من مي‌جوشد و زنده است.

تريسي ا.گيبز

لحظه عشق

فصل حقيقي عشق لحظه‌اي است كه

دريابيم كه تنها ماييم كه عاشقيم

و كس ديگري چون ما عاشق نبوده است،

و هيچكس ديگر نيز چون ما عاشق نخواهد بود.

يوهان ولفگانگ فن گوته

درد عشق

گر مي فروش حاجت رندان روا كند

ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند

ساقي به جام عدل بده باده تا گدا

غيرت نياورد كه جهان پربلا كند

حقا كز اين غمان برسد مژده امان

گر سالكي به عهد امانت وفا كند

گر رنج پيش آيد و گر راحت اي حكيم

نسبت مكن به غير كه اين‌ها خدا كند

در كارخانه‌اي كه ره عقل و فضل نيست

فهم ضعيف راي فضولي چرا كند

مطرب بساز پرده كه كس بي اجل نمرد

وان كو نه اين ترانه سرايد خطا كند

ما را كه درد عشق و بلاي خمار كشت

يا وصل دوست يا مي صافي دوا كند

جان رفت در سر مي و حافظ به عشق سوخت

عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند

حضرت حافظ

دم مسیحا

دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند

نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند

عتاب يار پري‌چهره عاشقانه بكش

كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند

ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند

هر ‌آنكه خدمت جام جهان نما بكند

طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك

چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند

تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار

كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

ز بخت خفته ملولم بود كه بيداري

بوقت فاتحه صبح يك دعا بكند

بسوخت حافظ و بويي بزلف يار نبرد

مگر دلالت اين دولتش صبا بكند

حضرت حافظ

در برابر خدا

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدای قادر بی همتا

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه من بینی

این مایه گناه و تباهی را

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون تپیده آه رهایش کن

یا خالی از هوی و هوس دارش

یا پای بند مهر و وفایش کن

تنها تو آگهی و تو می‌دانی

اسرار آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من صفای نخستین را

آه ای خدا چگونه ترا گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

یک شب ز لوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفاکاری

در عشقش تازه فتح رقیبش را

آه ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نقش پرستی را

راضی مشو که بنده ناچیزی

عاصی شود بغیر تو روی آرد

راضی مشو که سیل سرشکش را

در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدای قادر بی همتا

 فروغ فرخزاد

بر سنگ مزار

الا، ای رهگذر! منگر! چنین بیگانه بر گورم

چه می‌خواهی؟ چه می‌جویی، در این کاشانه‌ی عورم؟

چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟

از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن

نمی‌دانی! چه می‌دانی، که آخر چیست منظورم

تن من لاشه‌ی فقر است و من زندانی زورم

کجا می‌خواستم مردن!؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شب‌ها تا سحر عریان، بسوز فقر لرزیدم

چه ساعت‌ها که سرگردان‌، به ساز مرگ رقصیدم

از این دوران آفت زا، چه آفت‌ها که من دیدم

سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم

ز بسکه با لب محنت، ‌زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم

چه می‌پرسی که چون مردم؟ چه سان پاشیده شد جانم؟

چرا بیهوده این افسانه‌های کهنه بر خوانم؟

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده، آبم کرد و خاک مرده‌ها، نانم

همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می‌گفتم: انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی

شکست و خرد شد، افسانه شد، روز به صد پستی

کنون... ای رهگذر! در قلب این سرمای سر گردان

به جای گریه: بر قبرم، بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی

نه غمخواری، نه دلداری، نه کس بودم در این دنیا

در عمق سینه‌ی زحمت، نفس بودم در این دنیا

همه بازیچه‌ی پول و هوس بودم در این دنیا

پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا

به شب‌های سکوت کاروان تیره بختی‌ها

سرا پا نغمه‌ی عصیان، جرس بودم در این دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

كارو

فدای چشم مستت

همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی                چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی

به کسی جمال خود را ننموده‌ای و بینم               همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی

به ره تو بسکه نالم، زغم تو بسکه مویم              شده‌ام ز ناله نا ئی، شده‌ام ز مویه موئی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی         من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟          چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟

شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت          من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت         سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا                تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی

ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند        رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کوئی

فصیح الزمان رضوانی

امیدواری

هنگامی که غم‌های بزرگ، همچون رودخانه‌ای پر خروش

با نیرویی ویرانگر آرامش، در زندگانی تو جاری می‌شود

و عزیزترین چیزها را برای همیشه از پیش چشمت می‌شوید و می‌برد

در ساعات فرساینده، به دلت خطاب کن

" این نیز بگذرد "

هنگامی که رنج بی‌وقفه، نغمه شادمانی تو را خاموش کرده است

و تو آن قدر رشد کرده‌ای که برای نیایش نیز خسته‌ای

بیا و این اندوه را از دلت بیرون کن

و سنگینی روزهای فرساینده را چنین تسکین بخش

" این نیز بگذرد "

هنگامی که بخت لبخند می‌زند و روزهای پر از نشاط و مسرت

بی‌دغدغه نمایان می‌شوند

مبادا تنها به گنجینه دنیوی تکیه کنی

بگذار این چند کلمه، معانی سرشار خود را آشکار کند

" این نیز بگذرد "

هنگامی که سختکوشی برایت شهرت و افتخار به ارمغان آورد

و همه بزرگان زمین به روی تو لبخند می‌زنند

طولانی‌ترین و با شکوه‌ترین داستان زندگی را به یاد آر

که فرصت اندک زمین را در یک لحظه لبریز می‌کند

" این نیز بگذرد "

الا ویلر ویل کاکس

گمشده

 

مــیان این همه راز و رمـوز گم شده‌ام                       زمانه با دل سردم بســــوز، گم شـده‌ام

لــباس ابی دل را به بر نمی‌خواهـــــم                       لــــباس تیره برایم بـــدوز، گم شــــده‌ام

پلیـس‌های مجـــــازی چرا نمـــی‌گردند                      دوبـاره در پی من، من دو روز گم شده‌ام

میان ایـن همه مردم که رنگ می‌بازنـد                      فـــقط شـــبانه نگردید، روز گم شـــده‌ام

چراغ نفتی عمرم، چقدر خاموش است                     بگـــرد در پی من، من هنـوز گـم شده‌ام

زهرا یعقوبی

از همه عالم بریده ام

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام

خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو، ای نوبهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سرو پای بسته! به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده ام

گر میگریزم از نظر مردمان"رهی"

عیبم نکن که آهوی مردم ندیده ام

رهی معیری

مهتاب

در زیرِ سایه روشن ماه پریده رنگ

در پرتوی چو دود، غم انگیز و دلربا

افتاده بود و زلف سیاهش به دست باد

مواج و دلفریب

می زد به روشنایی شب، نقش تیرگی

می رفت جویبار و صدای حزین آب

گویی حکایت غم زاران رفته داشت

وز عشق های خفته و اندوه مردگان

رنجی نهفته داشت

در نور سرد و خسته ی مهتاب، کوهسار

چون آرزوی دور

چون هاله ی امید

یا چون تنی ظریف و هوسناک در حریر

می خفت در نگاه

وز دشتهای خرم و خاموش می گذشت

آهسته شامگاه

او، آن امید جان من، آن سایه ی خیال

می سوخت در شراره ی گرم خیال خویش

می خواند در جبین درخشان ماهتاب

افسانه ی غم من و شرح ملال خویش

فریدون توللی 

رمز عشق

يا هو مدد، الله مدد اي يار من

دلبر من شاه من عيار من

شب چراغ و رهنماي جان من

جان جانم جان من جانان من

اين تن محبوس من در غربت است

دست و پايي مي‌زند در ظلمت است

من ز غمگيني تو لب بسته‌ام

نغمه‌ها را در دلم بشكسته‌ام

اشك بوس مقدم راه توام

بي‌قرارم بي‌قرار  آن توام

جمله هستي درين افلاك پي

در سماع‌اند همچو من در ذات پير

من به تو مجنون و تو ليلي به من

عشق من ليلي من ليلي من

عشق را شرحي نبود و نيست شرح

عشق را لايق شدن بي شرح بي شرح

هر كه مستغرق شود در ذات عشق

عشق گردد عشق گردد پير عشق

تا نداني رمز اين نقش و نگار

تو نداني رمز انا الحق به دار

اين همه خلقي كه در كثرت بوند

مي‌توانند جملگي انغاء شوند

مرغ‌هايي كه به خود بالندمي

عاقبت از حلقه‌اش مي‌رندمي

مرغ حق بودن ز انوار وي است

كوشش از تو جذبه از سوي وي است

تا نگيري خاطرتت را تنگ تنگ

نور او بر دل نشيند رنگ رنگ

صائب آملی

مست هوشیار

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌روی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می‌باید ترا تا خانه‌ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست؟

گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 پروین اعتصامی

ایا تو را پاسخی هست ؟

ابر است و باران و باران
پایان خواب زمستانی باغ
آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و تو خاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نه لرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند
آن لحظه‌هایی که چون موج
می‌بردت از خویش بی خویش
در کوچه‌های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه‌ی دار
مردی
به لبخند خود
صبح را فتح می‌کرد
و شحنه‌ی پیر با تازیانه
می‌راند خیل تماشاگران را
شعری که آهسته از گوشه‌ی راه
لبخند می‌زد به رویت
اما تو آن لحظه‌ها را
به خمیازه خویشتن می‌سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده‌ها در گلویت
آن لحظه‌ی نغز کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود
آه بیگانگی با خود است این
یا
بیگانگی با خدا بود؟
وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خامش نشستی
وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب
در خیمه‌ی آسمان ریخت
تو روزن خانه را بر تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران و آن مایه گل‌ها
دیدارهای تو را از غباران شب‌ها و شک‌ها
شستند
با این همه هیچ هرگز نگفتی
دیدارهای تو با آینه روزها
آها
در لحظه‌هایی که دیدار
در کوچه‌ی پار و پیرار
از دور می‌شد پدیدار
دیگر تو آن شعله‌ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی‌زد که آنک
آن خنده‌ی آشکارا
وان گریه‌های نهان
آن لحظه‌ها
مثل انبوه مرغابیان
و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند
شاید غباری
در ایینه‌ی یادهایت
نهفتند
بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه‌ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
خاموشی و مرگ آیینه‌ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن: سرودن و سرودن
زنگ سکون را زدودن
تو نغمه‌ی خویش را
در بیابان رها کن
گوش از کران تر کرانها
آن نغمه را می‌رباید
باران که بارید هر جویباری
چندان که گنجای دارد
پر می‌کند ذوق پیمانه‌اش را
و با سرود خوش آب‌ها می‌سراید
وقتی که آن زورق بذگ
برگ گل سرخ
در آب غرقه می‌شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
مبهوت و حیران نشستی
یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
در دل به هفت آ ب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه‌ات بود ام نهفتی
ای شاعر روستایی
که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
می‌شست از چهره‌ی شب
خواب در و دار و دیوار
نام گل سرخ را باز
تکرار کن باز تکرار

شفیعی کدکنی

سفر به خیر

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها به باران

برسان سلام ما را

شفیعی کدکنی

با سینه سردان

با تقدیم به س. مهاجر

منشين چنين زار و حزين چون روي زردان

شعري بخوان، سازي بزن، جامي بگردان

ره دور و فرصت دير، اما شوق ديدار

منزل به منزل مي‌رود با رهنوردان

من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم

پيمان شكستن نيست در آيين مردان

گر رهرو عشقي تو پاس ره نگه دار

بالله كه بيزارست ره زين هرزه گردان

صد دوزخ اينجا بفشرد آري عجب نيست

گر در نگيرد آتشت با سينه سردان

آن كو به دل دردي ندارد آدمي نيست

بيزارم از بازار اين بي هيچ دردان

آري هنر بي عيب حرمان نيست ليكن

محروم‌تر برگشتم از پيش هنردان

با تلخكامي صبر كن اي جان شيرين

داني كه دنيا زهر دارد در شكردان

گردن رها كن سايه از بند تعلق

تا وارهي از چنبر اين چرخ گردان

ه. سايه

خانه خراب

بگذارید بگریم، به پریشانی خویش                  که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر          در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش

اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست              تا بدان سوی کشم  کشتی طوفانی خویش

زنده‌ام باز، پس از این همه ناکامی‌ها                به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی          گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع       بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش

ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم                 داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش

" اطهری" قصه‌ی عشاق شنیدیم بسی            نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش

علی اطهری کرمانی

تو نسیتی که ببینی

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری

درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته‌اند

ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت‌ها لب حوض

درون آینه پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو مگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می‌گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند

تنها به خواب می‌ماند

چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه دیرن خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی

فریدون مشیری

سکوت

سکوت صدای گامهايم را باز پس مي‌دهد

با شب خلوت به خانه مي‌روم

گله‌اي كوچك از سگ‌ها بر لاشه خيابان مي‌دوند

خلوت شب آنها را دنبال مي‌كند

و سكوت نجواي گام‌هاشان را مي‌شويد

من او را به جاي همه برمي‌گزينم

و او مي‌داند كه من راست مي‌گويم

او همه را به جاي من برمي‌گزيند

و من ميدانم كه همه دروغ مي‌گويند

چه مي‌ترسد از راستي و دوست داشته شدن، سنگدل برگزيننده دروغ‌ها

صداي گام‌هاي سكوت را مي‌شنوم

خلوت‌ها از باهمي سگ‌ها به دروغ و درندگي بهترند

سكوت گريه كرد ديشب

سكوت به خانه‌ام آمد

سكوت سرزنشم داد

و سكوت ساكت ماند سرانجام.

مهدي اخوان ثالث

مفتون گیتی

غمت در نهانخانه دل نشيند

به نازي كه ليلي به محمل نشيند

به دنبال محمل چنان زار گريم

كه از گريه ام نافه در گل نشيند

خلد گر به پا خاري آسمان برآرم

چه سازم به خاري كه در دل نشيند

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي

زماني كه برخاست مشكل نشيند

بنازم به بزم محبت كه آنجا

گدايي به شاهي مقابل نشيند

طبيب! از طب در دو گيتي ميان

كسي چون ميان دو منزل نشيند

طبيب اصفهاني

غمزه ی خون ریز

سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم          اگر امان دهد  امشب فراق تا سحرم

چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار            قیاس کن که منت از شمار خاک درم

بکُشت غمزه‌ی خون ریز تو مرا صد بار                من از خیال لب جانفزات زنده‌ترم

گرفت عرصه‌ی عالم، جمال طلعت دوست           به هر کجا که روم آن جمال می‌نگرم

به رغم فلسفیان بشنو این دقیقه  ز من            که غائبی تو و هرگز نرفتی از نظرم

اگر تو دعوی معجز عیان بخواهی کرد                یکی ز تربت من بر گذر، چو در گذرم

که سر ز خاک بر آرم، چو شمع و دیگر بار           به پیش روی تو، پروانه‌وار جان سپرم

مرا اگر به چنین شور، بسپرند به خاک              درون خاک، ز شور درون کفن بدرم

به دان صفت که به موج اندرون رَوَد کشتی         همی رَوَد تن زارم درون چشم ترم

ادیب پیشاوری

دگر هیچِ

شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ

شب تا سحر گریه جانسـوز و دگر هیچ

افسـانه بــــــود معنی دیدار، که دادند

در پرده یکی وعده مرموز و دگر هیـچ

خواهی که شوی با خبر از کشف و کرامات

مــــردانگی و عشق بــیـاموز و دگــــر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه ورانش

گهــواره تــراش‌اند و کفـــن دوز و دگـــــر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینــجاست

لوحی سـیه و چند بــــد آمـوز و دگــر هیچ

خواهـد بدل عمر، بهـار از همـــه گیتـی

دیـــدار رخ یــار دل افــروز و دگــر هــیچ

ملک الشعرای بهار

پرده اسرار

چشم مست تو، به یک عشوه که در کارم کرد

از می عشق، علاج دل بیمارم کرد

من در آن روز، زدم خنده به میخانه چو جام

که دل از باده‌ی دیدار تو، سرشارم کرد

دیده از خواب عدم باز نمی‌گشت مرا

بلبل عشق صفیری زد و بیدارم کرد

جلوه‌ای کرد ترا، پرتو خورشید جمال

آنکه از عالم ذرات پدیدارم کرد

قصد من دادن جان بر دم شمشیر نبود

حرکات خم ابروی تو ناچارم کرد

عاشقی داد شبی سر خط آزادی من

که به سر حلقه ی زلف تو گرفتارم کرد

بی تو گر طالعم این گونه نهد روی به ضعف

پر کاهی نتوان تکیه به دیوارم کرد

غم دنیا نخورم تا بوَدَم باده‌ی جام

که در این نشئه خدا فاعل مختارم کرد

تا ز رخ پرده گشود آن صنم باده فروش

از پس پرده‌ی اسرار خبر دارم کرد

می‌توان سوی وی‌ام برد نسیمی چو غبار

بس که در راه طلب عشق سبکبارم کرد

آتش اصفهانی

خموشانه

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

می‌خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان

نگه صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه‌ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه‌ی تاتار چه حالی داری؟

دل پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده‌ها خاموش‌اند

نعره و عربده‌ی باده گسارانت کو؟

چهره‌ها در هم و دل‌ها همه بیگانه ز هم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است

روشنای سحر این شب تارانت کو ؟

دكتر شفيعي كدكني

شعر خدا

ابليس، اي خداي بدي‌ها! تو شاعري

من بارها به شاعريت رشك برده‌ام

شاعر توئي كه اينهمه شعر آفريده‌اي

غافل منم كه اينهمه افسوس خورده‌ام

عشق و قمار شعر خدا نيست، شعر تست

هرگز كسي به شعر تو بي‌اعتنا نماند

غير از خدا كه هيچيك از اين دو را نخواست

در عشق و در قمار كسي پارسا نماند

زن شعر تست با همه مردم فريبي‌اش

زن شعر تست با همه شور آفريدنش

آواز و مي كه زاده طبع خدا نبود

اين خوردنش حرام شد، آن يك، شنيدنش!

در بوسه و نگاه، تو شادي نهفته‌اي

در مستي و گناه، تو لذت نهاده‌اي

بر هر كه در بهشت خدائي طمع نبست

در واژه بهشت زمين را گشاده‌اي

اما اگر تو شعر فراوان سروده‌اي

شعر خدا يكي است، ولي شاهكار اوست

شعر خدا غم است، غم دلنشين و بس

آري، غمي كه معجزه آشكار اوست!

دانم چه شعرها كه تو گفتي و او نگفت

يا از تو بيش گفت و نهان كرد نام را

اما اگر خدا و ترا پيش هم نهند

آيا تو خود كدام پسندي، كدام را؟

نادر نادرپور