یار دل آزار

همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

یار اغیار دل آزار نمی‌باید بود

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده‌ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟

از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟

از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

دور دور از تو من تیره سر انجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟ 

جان من، این روشی نیست که نیکو باش

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم 

لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم

گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟

کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

اینهمه جور که من از پی هم میبینم

زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم

همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم

هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر

حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر 

وحشي بافقي

دربدر همیشگی

دربدر همیشگی،‌ کولی صد ساله منم

خاک تمام جاده‌هاس، جامه‌ی کهنه‌ی تنم

هزار راه رفته‌ام، هزار زخم خوردم

تا تو مرا زنده کنی، هزار بار مرده‌ام

شب از سرم گذشته بود

در شب من شعله زدی

برای تطهیر تنم

صاعقه وار آمده‌ای

قلندرم، قلندرم

گمشده‌ی دربدرم

فروتر از خاک زمین

از آسمان فراترم

قلندرانه سوختم، لب از گلایه دوختم

برهنگی خریدم و خرقه‌ی تن فروختم

هوا شدی نفس شدم

تیشه زدی، ریشه شدم

آب شدی، عطش شدم

سنگ زدی شیشه شدم

قلندرم قلندرم

تهی ز قهر و کین شدم

برهنه چون زمین شدم

مرا تو خواستی این چنین

ببین که این چنین شدم

سپرده‌ام تن به زمین

خون به رگ زمان شدم

سایه صفت در پی تو

راهی لامکان شدم

هیچ شدم تا که شوم

سایه‌ی تو وقت سفر

مرا به خویشتن بخوان

به باغ آیینه ببر

قلندرم قلندرم

اردلان سرفراز

وفای شمع

مردم از درد و نمی‌آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

عم نمی‌گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

گل بدامن می‌فشاند اشک خونینم هنوز

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

رهي معيري

حسرت

از من رمیده‌ای و من ساده دل هنوز

بی‌مهری و جفای تو باور نمی‌کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی‌کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه تو را

در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یاد آر آن زن‚ آن زن دیوانه را که خفت

یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز

لرزید بر لبان عطش کرده‌اش هوس

خندید در نگاه گریزنده‌اش نیاز

لب‌های تشنه‌اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه‌های شوق تو را گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه‌ایی که ز عشق خواندی

به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب‚ شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

با آنکه رفته‌ای و مرا برده‌ای ز یاد

می‌خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود می فشارمت

فروغ فرخزاد

تکیه گاه

اي همه آرامشم از تو، پريشانت نبينم

چون شب خاکستري، سر در گريبانت نبينم

اي تو در چشمان من، يک پنجره لبخند شادي

همچو ابر سوگوار، اين گونه گريانت نبينم

اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره

در ميان کوچه‌ها افتان و خيزانت نبينم

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت.!

در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم

قصه دلتنگي‌ات را خوب من بگذار و بگذر

گريه درياچه‌ها را تا به دامانت نبينم

کاشکي قسمت کني غم‌هاي خود را با دل من

تا که سيل اشک را زين بيش مهمانت نبينم

تکيه کن بر شانه‌ام اي شاخه نيلوفري رنگ

تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم

هومن ذكايي

اندوه‌رنگ

می‌روی اما گریز چشم وحشی رنگ تو

راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت.!

می‌روی خاموش و می‌پیچد به گوش خسته‌ام

آنچه با من لرزش لب‌های بی تاب تو گفت

چیست ای دلدار، این اندوه بی آرام چیست؟

کز نگاهت می‌تراود نازدار و شرمگین؟

آه می‌لرزد دلم از ناله‌ای اندوه بار

کیست این بیمار در چشمت که می‌گرید حزین

چون خزان آرا گل مهتاب رویا رنگ و مست

می‌شکوفد در نگاهت راز عشقی ناشکیب

وز میان سایه‌های وحشی اندوه رنگ

خنده می‌ریزید به چشمت آرزویی دل فریب

چون صفای آسمان در صبح نمنک بهار

می‌تراود از نگاهت گریه پنهان دوش

آری ای چشم گریز آهنگ سامان سوخته !

بر چه گریان گشته بودی دوش؟ از من وا مپوش

بر چه گریان گشته بودی؟ آه ای چشم سیاه !

از تپیدن باز می‌ماند دل خوش باورم

در گمان اینکه شاید ... شاید آن اشک نهان

بود در خلوت سرای سینه ات یاد آورم

ه . ا . سايه

هنوز

هنوز

دامنه دارد

هنوز هم که هنوز است

درد

دامنه دارد

شروع شاخه‌ی ادراک

طنین نام نخستین

تکان شانه ی خاک

و طعم میوه ی ممنوع

که تا تنفس سنگ

ادامه خواهد داشت

و درد

هنوز دامنه دارد

قيصر امين پور

لاله سيراب

نفسی داشتم و ناله و شیون کردم

بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم

گرچه بگداختی از آتش حسرت دل من

لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم

لاله در دامن کوه آمد و من بی رخ دوست

اشک چون لاله سیراب به دامن کردم

در رخ من، مکن ای غنچه ز لبخند دریغ

که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم

شبنم از گونه گلبرگ، نگون بود که من

گله زلف تو با سنبل و سوسن کردم

دود آهم شد اشک غمم ای چشم و چراغ

شمع عشقی که به امید تو روشن کردم

تا چو مهتاب به زندان غمم بنوازی

تن همه چشم به هم چشمی روزن کردم

آشیانم به سر کنگره افلاک است

گرچه در غمکده خاک نشیمن کردم

شهریارا مگرم جرعه فشاند لب جام

سال‌ها بر در این میکده مسکن کردم

شهربار

من و ما

مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم

خوش رویهم آن شب من و مه ریخته بودیم

دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز

خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم

با گریه خونین من و خنده مهتاب

آب رخی از شبنم و گل ریخته بودیم

از چشم تو سرمست و به بالای توهمدست

صد فتنه ز هر گوشه برانگیخته بودیم

زان پیش که در زلف تو بندیم دل خویش

ما رشته مهر از همه بگسیخته بودیم

شهریار

جاودان

به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم

به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم

چو مردم از تن و جان وا رهاندم از زندان

به عشق زنده شوم جاودان به جان مانم

به مرگ زنده شدن هم حکایتی است عجیب

اگر غلط نکنم خود به جاودان مانم

در آشیانه طوبي نماندم از سر ناز

نه خاکیم که به زندان خاک‌دان مانم

ز جویبار محبت چشیدم آب حیات

که چون همیشه بهار ایمن از خزان مانم

چه سال‌ها که خزیدم به کنج تنهایی

که گنج باشم و بی نام و بی نشان مانم

دریچه‌های شبستان به مهر و مه بستم

بدان امید که از چشم بد نهان مانم

به امن خلوت من تاخت شهرت و نگذاشت

که از رفیق زیانکار در امان مانم

به شمع صبحدم شهریار و قرآنش

کزین ترانه به مرغان صبح خوان مانم

شهريار