غریبانه
پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم
ره مگردان و نگه دار همين پردهي راست
تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم
صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين
عاقبت مژدهي نصرت رسد از پيرهنم
چه غريبانه تو با ياد وطن مينالي
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم
همه مرغان هم آواز پراكنده شدند
آه ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت
كي بود باز كه شوري به جهان درفكنم
ني جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد؟
من ز بي هم نفسي ناله به دل ميشكنم
بي تو ديگر غزل سايه ندارد لطفي
باز راهي بزن اي دوست كه آهي بزنم
( ه . ا . سايه )
+ نوشته شده در ساعت توسط سوتهدلان
|