با سینه سردان
با تقدیم به س. مهاجر
منشين چنين زار و حزين چون روي زردان
شعري بخوان، سازي بزن، جامي بگردان
ره دور و فرصت دير، اما شوق ديدار
منزل به منزل ميرود با رهنوردان
من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم
پيمان شكستن نيست در آيين مردان
گر رهرو عشقي تو پاس ره نگه دار
بالله كه بيزارست ره زين هرزه گردان
صد دوزخ اينجا بفشرد آري عجب نيست
گر در نگيرد آتشت با سينه سردان
آن كو به دل دردي ندارد آدمي نيست
بيزارم از بازار اين بي هيچ دردان
آري هنر بي عيب حرمان نيست ليكن
محرومتر برگشتم از پيش هنردان
با تلخكامي صبر كن اي جان شيرين
داني كه دنيا زهر دارد در شكردان
گردن رها كن سايه از بند تعلق
تا وارهي از چنبر اين چرخ گردان
ه. سايه
+ نوشته شده در ساعت توسط سوتهدلان
|