خانه سودا

شد ز غمت خانه سودا دلم

در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو

مي‌نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت

رفت بر اين سقف مصفا دلم

آه ... كه امروز دلم را چه شد

دوش چه گفته است كسي با دلم

از طلب گوهر گوياي عشق

موج زند، موج چو دريا دلم

روز شد و چادر شب مي‌درد

در پي آن عيش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نكته‌هاست

آه... چه ره است از دل تو تا دلم

گر نكني بر دل من رحمتي

واي دلم واي دلم وا دلم

اي تبريز از هوس شمس دين

چند رود سوي ثريا دلم

مولوي

بوي خاك

بوي باران، بوي سبزه ، بوي خاك

شاخه‌هاي شسته باران خورده پاك

آسمان آبي و ابر سفيد

برگ‌هاي سبز بيد

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست

نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي‌خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ

فريدون مشيري

خورشيد و من

بگذار که بر شاخه اين صبح دلاويز

بنشينم و از عشق سرودي بسرايم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال

پر گيرم از اين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور از آن قله پر برف

آغوش کند باز همه مهر همه ناز

سيمرغ طلايي پر و بالي است که چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و اميد است

پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

آنجا که سراپاي تو در روشني صبح

روياي شرابي است که در جام بلور است

آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب

از بوسه خورشيد چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد

چشمم به تماشا و تمناي تو باز است

من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است

راه دل خود را نتوانم که نپويم

هر صبح در آيينه ي جادويي خورشيد

چون مينگرم او همه من من همه اويم

او روشني و گرمي بازار وجود است

در سينه من نيز دلي گرمتر از اوست

او يک سر آسوده به بالين ننهاده ست

من نيز به سر ميدوم اندر طلب دوست

ما هر دو در اين صبح طربناک بهاري

از خلوت و خاموشي شب پا به فراريم

ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت

با ديده جان محو تماشاي بهاريم

ما آتش افتاده به نيزار ملاليم

ما عاشق نوريم و سروريم وصفاييم

بگذار که سرمست . غزلخوان من و خورشيد

بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم

فريدون مشيري