در عشق توام نصيحت و پند چه سود

زهرآب چشيده‌ام مرا قند چه سود

گويند مرا  که پاش در بند نهيد

ديوانه دل است پام در بند چه سود

خیام

گردون نگري ز قد فرسوده ماست

گردون نگري ز قد فرسوده ماست،

جيهون اثري ز اشك پالوده ماست،

دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست،

فردوس دمي ز بخت آسوده ماست.

خيام

از آمدن و رفتن ما سودي كو؟

از آمدن و رفتن ما سودي كو؟

از بافته وجود ما پودي كو؟

در چنبر چرخ جان چندين پاكان،

مي سوزد و خاك مي شود دودي كو؟


خيام

اي كاش كه جاي آرميدن بودي!

اي كاش كه جاي آرميدن بودي!

يا اين ره دور را رسيدن بودي!

يا از پس صد هزار سال از دل خاك،

چون سبزه اميد بر دميدن بودي


خيام

چقدر دريا زيباست شسته است

چقدر دريا زيباست، شسته است.

اصلا شستگي است.

چقدر طهارت و قدس، اطمينان و صداقت

و يكدستي و استواري و بي كرانگي

باز، بي ديوار، بي قيد، بي بايد

بيگانه با هر آلودگي 

ناساز با هر غبار

گويي آستانه دنيايي ديگر است.

مرز عالم ملكوت است.

مرز يبن خدا  آنجا همه چير پاك است

چرا دريا بي رنگ است؟

چرا دريا لباس را تحمل نمي‌كند؟

چرا خاك را تحمل نمي‌كند؟

دريا جهان بي رنگي است.

دكتر علي شريعتي

دين و يقين

قومي متفکرند اندر ره دين

قومي به گمان فتاده در راه يقين

مي‌ترسم از آن که بانگ آيد روزي

کي بي‌خبران راه نه آن است و نه اين

عمر خيام

كيستي كه من

كيستي كه من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي‌گويم

كليد خانه‌ام را

در دستت مي‌گذارم

نان شادي‌هايم را

با تو قسمت مي‌كنم

به كنارت مي‌نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي‌روم

كيستي كه من

اين گونه به جد

در ديار روياهاي خويش

با تو درنگ مي‌كنم

احمد شاملو

پرده اسرار

ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت
آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع بي شفقت بين كه در ين كار چه كرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد
ساقيا جام ميم ده كه نگارنده‌ي غيب
نيست معلوم كه در پرده‌ي اسرار چه كرد
آنكه پر نقش زد اين دايره‌ي مينايي
كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد
فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببيند كه با يار چه كرد

حضرت حافظ

ياد باد

روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد
کامم از تلخي غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران ياد باد
گرچه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد
مبتلا گشتم در اين بند بلا
کوشش آن حق گزاران ياد باد
گرچه صد رود است از چشمم روان
زنده رود باغ کاران ياد باد
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
اي دريغ از رازداران ياد باد

حضرت حافظ

ياران را چه شد

ياري اندر كس نمي‌بينيم ياران را چه شد

دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست

خون چكيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد

كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

لعلي از كان محبت برنيامد سالهاست

تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار

مهرباني كي سر آمد شهر ياران را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست

عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند

كس به ميدان در نمي آيد سواران را چه شد

زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت

كس ندارد ذوق مستي مي گساران را چه شد

حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش

از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد

حافظ

ایا تو را پاسخی هست ؟

ابر است و باران و باران
پایان خواب زمستانی باغ
آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و تو خاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نه لرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند
آن لحظه‌هایی که چون موج
می‌بردت از خویش بی خویش
در کوچه‌های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه‌ی دار
مردی
به لبخند خود
صبح را فتح می‌کرد
و شحنه‌ی پیر با تازیانه
می‌راند خیل تماشاگران را
شعری که آهسته از گوشه‌ی راه
لبخند می‌زد به رویت
اما تو آن لحظه‌ها را
به خمیازه خویشتن می‌سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده‌ها در گلویت
آن لحظه‌ی نغز کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود
آه بیگانگی با خود است این
یا
بیگانگی با خدا بود؟
وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خامش نشستی
وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب
در خیمه‌ی آسمان ریخت
تو روزن خانه را بر تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران و آن مایه گل‌ها
دیدارهای تو را از غباران شب‌ها و شک‌ها
شستند
با این همه هیچ هرگز نگفتی
دیدارهای تو با آینه روزها
آها
در لحظه‌هایی که دیدار
در کوچه‌ی پار و پیرار
از دور می‌شد پدیدار
دیگر تو آن شعله‌ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی‌زد که آنک
آن خنده‌ی آشکارا
وان گریه‌های نهان
آن لحظه‌ها
مثل انبوه مرغابیان
و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند
شاید غباری
در ایینه‌ی یادهایت
نهفتند
بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه‌ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
خاموشی و مرگ آیینه‌ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن: سرودن و سرودن
زنگ سکون را زدودن
تو نغمه‌ی خویش را
در بیابان رها کن
گوش از کران تر کرانها
آن نغمه را می‌رباید
باران که بارید هر جویباری
چندان که گنجای دارد
پر می‌کند ذوق پیمانه‌اش را
و با سرود خوش آب‌ها می‌سراید
وقتی که آن زورق بذگ
برگ گل سرخ
در آب غرقه می‌شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
مبهوت و حیران نشستی
یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
در دل به هفت آ ب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه‌ات بود ام نهفتی
ای شاعر روستایی
که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
می‌شست از چهره‌ی شب
خواب در و دار و دیوار
نام گل سرخ را باز
تکرار کن باز تکرار

شفیعی کدکنی

سفر به خیر

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها به باران

برسان سلام ما را

شفیعی کدکنی

تو نسیتی که ببینی

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری

درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته‌اند

ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت‌ها لب حوض

درون آینه پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو مگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می‌گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند

تنها به خواب می‌ماند

چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه دیرن خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی

فریدون مشیری

باز آمدم، باز آمدم

باز آمدم، باز آمدم، از پيش آن يار آمدم
در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
چندين هزار سال شد تا من به گفتار آمدم
آنجا روم، آنجا روم، بالا بدم بالا روم
بازم رهان، بازم رهان، كاينجا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتي بدم، ديدي كه ناسوتي شدم
دامش نديدم ناگهان در وي گرفتار آمدم
من نور پاكم اي پسر، نه مشت خاكم مختصر
آخر صدف من نيستم، من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبين، ما را به چشم سر ببين
آنجا بيا، ما را ببين كاينجا سبكبار آمدم
از چار مادر برترم، وز هفت آبا نيز هم
من گوهر كاني بدم كاينجا به ديدار آمدم
يارم به بازار آمدست، چالاك و هشيار آمدست
ورنه به بازارم چه كار، وي را طلب كار آمدم
اي شمس تبريزي، نظر در كل عالم كي كني

كاندر بيابان فنا جان و دل افگار آمدم

مولانا

نی خاموش

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

تا فتنه‌ی خیال تو برخاست در دلم

خاموشی لبم نه ز بی‌دردی و رضاست

از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم

من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ

لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

دستی به سینه‌ی من شوریده سر گذار

بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

زین موج اشک تفته و توفان آه سرد

ای دیده هوش دار که دریاست در دلم

باری امید خویش به دلداری‌ام فرست

دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز

صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

هوشنگ ابتهاج

رنج دیرینه

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی‌دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه‌ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

امير هوشنگ ابتهاج

سراب

عمری به سر دویدم در جست و جوی یار

جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود

دادم در این هوس دل دیوانه را به باد

این جست و جو نبود

هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس

گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم

بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار

مشتاق کیستم

رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت

این است آن پری که ز من می نهفت رو

خوش یافتم که خوش‌تر ازین چهره‌ای نتافت

در خواب آرزو

هر سو مرا کشید پی خویش دربدر

این خوش‌پسند دیده زیباپرست من

شد رهنمای این دل مشتاق بی‌قرار

بگرفت دست من

و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان

در دورگاه دیده من جلوه می‌نمود

در وادی خیال مرا مست می‌دواند

وز خویش می‌ربود

از دور می‌فریفت دل تشنه مرا

چون بحر موج می‌زد و لرزان چو آب بود

وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب

دیدم سراب بود

بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز

می‌نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟

کو آن که جاودانه مرا می‌دهد فریب؟

بنما کجاست او

امير هوشنگ ابتهاج

گل امید

هوا هوای بهار است و باده باده ناب

به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

فریدون مشیری

مرگ

«ـ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.

در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه ميفكن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .

نازلي سخن نگفت؛

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .

«ـ نازلي! سخن بگو!

مرغ سكوت، جوجة مرگي فجيع را

در آشيان به بيضه نشسته ست!»

نازلي سخن نگفت؛

چو خورشيد

از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت . . .

نازلي سخن نگفت

نازلي ستاره بود

يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت . . .

نازلي سخن نگفت

نازلي بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شكست!»

و

رفت

احمد شاملو 

فریاد

خانه‌ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز

هر طرف می‌سوزد این آتش

پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود

من به هر سو می‌دوم گریان

در لهیب آتش پر دود

وز میان خنده‌هایم تلخ

و خروش گریه‌ام ناشاد

از دورن خسته‌ی سوزان

می‌کنم فریاد، ای فریاد! ی فریاد

خانه‌ام آتش گرفته ست، آتشی بی‌رحم

همچنان می‌سوزد این آتش

نقش‌هایی را که من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و دیوار

در شب رسوای بی ساحل

وای بر من، سوزد و سوزد

غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدان‌ها

روزهای سخت بیماری

از فراز بام‌هاشان، شاد

دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب

بر من آتش به جان ناظر

در پناه این مشبک شب

من به هر سو می‌دوم،

گریان ازین بیداد

می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد

وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

و آنچه دارد منظر و ایوان

من به دستان پر از تاول

این طرف را می‌کنم خاموش

وز لهیب آن روم از هوش

ز آندگر سو شعله برخیزد، به گردش دود

تا سحرگاهان، که می‌داند که بود من شود نابود

خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای، آیا هیچ سر بر می‌کنند از خواب

مهربان همسایگانم از پی امداد؟

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد

مهدی اخوان ثالث

تاروپود هستيم بر باد                                  

تار و پود هستيم بر باد رفت اما نرفت

عاشقي ها از دلم، ديوانگي ها از سرم

رهی معیری

نشانی

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:

كودكي مي‌بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي‌پرسي

خانه دوست كجاست."

سهراب سپهری

مي تراود مهتاب

مي‌تراود مهتاب

مي‌درخشد شب تاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي‌شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي‌خواهد از

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي‌شكند

"نازك آراي تن ساق گلي"

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي‌شكند

دستها مي‌سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي‌پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته‌شان

بر سرم مي‌شكند

مي‌تراود مهتاب

مي‌درخشت شب تاب

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در، مي‌گويد با خود

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي‌شكند.

نیما یوشیج

نوا

بگذار تا مقابل روي تو بگذريم 

دزديده در شمايل خوب تو بنگريم 

شوق است در جدايي و جور است در نظر 

هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم 

روي ار به روي ما نكني حكم از آن توست 

بازآ  كه روي در قدمانت بگستريم 

ما را سري‌ست با تو كه گر خلق روزگار 

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم 

گفتي ز خاك بيشترند اهل عشق من 

از خاك بيشتر نه كه از خاك كمتريم 

ما با توايم و با تو نه‌ايم اينت بلعجب 

در حلقه‌ايم با تو  و  چون حلقه بر دريم 

نه بوي مهر مي‌شنويم از تو اي عجب 

نه روي آن كه مهر دگر كس بپروريم 

از دشمنان برند شكايت به دوستان 

چون دوست دشمن‌ است شكايت كجا بريم 

ما خود نمي‌رويم دوان در قفاي كس 

آن مي‌برد كه ما به كمند وي اندريم 

سعدي تو كيستي كه در اين حلقه كمند 

چندان فتاده‌اند كه ما صيد لاغريم 

سعدي

حديث جواني

اشكم ولي به پاي عزيزان چكيده‌ام

خارم ولي به سايه گل آرميده‌ام

با ياد رنگ و بوي تو اي نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گريبان كشيده‌ام

چون خاك در هواي تو از پا افتاده‌ام

چون اشك در قفاي تو با سر دويده‌ام

من جلوه شباب نديدم به عمر خويش

از ديگران حديث جواني شنيده‌ام

از جام عافيت مي نابي نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عيشي نچيده‌ام

موي سپيد را فلكم رايگان نداد

اين رشته را به نقد جواني خريده‌ام

اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز

آزاده منم كه از همه عالم بريده‌ام

گر مي‌گريزم از نظر مردمان رهي

عيبم مكن كه آهوي مردم نديده‌ام

رهي معيري

دهانت را می بويند

دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم

دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي در آن نهان باشد

روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبي‌ست نازنين

و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه مي‌زنند

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

و در اين بن‌بست كج و پيچ سرما

آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان مي‌دارند

به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبي‌ست

آن كه بر در مي‌كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

آنك قصابانند بر گذرگاه‌ها مستقر

با كنده و ساتوري خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحي مي‌كنند و ترانه را بر دهان

كباب قناري بر آتش سوسن و ياس

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است

خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد

احمد شاملو

اشکی در گذرگاه تاريخ

 از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
- صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي -
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت، ابلهي است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
حتي قاتلي بر دار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي، جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است... 

فريدون مشيري

در اين سراي بي کسي

در اين سراي بي کسي

کسي به در نمي‌زند

به دشت پر ملال ما

پرنده پر نمي‌زند

يکي ز شب گرفتگان

چراغ بر نمي‌کند

کسي به کوچه سارِ شب

درِ سحر نمي‌زند     

نشسته‌ام در انتظار

اين غبار بي‌سوار

دريغ کز شبي چنين

سپيده سر نمي‌زند

عزيز، عزيز، عزيزانم

گذرگهي است پر ستم

که اندر او به غير غم

يکي صلاي آشنا،

به رهگذر نمي‌زند

چه چشمِ پاسخ است از اين

دريچه‌هاي بسته‌ات؟   

برو که هيچ کس ندا

به گوش کر نمي‌زند

نه سايه دارم و نه بر،

بيفکنندم و سزاست

اگرنه بر درخت تر،

کسي تبر نمي‌زند.

فریدون مشیری

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

از داس سپهر سرنگون سوده شدیم

افسوس که تا چشم بر هم زدیم

نابوده به کار خویش نابوده شدیم

 خیام

یار آر زشمع مرده یاد آر

ای مرغ سحر چون این شب تار                   بگذاشت ز سر سیاهکاری

وز نفـحـه‌ی روح بخـش اسـحار                     رفت از سر خفتگان خماری

بگشـــود  گــره ز زلــف زر تــار                      محبوبه‌ی نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار                            و اهریمن زشت خو، حصاری

یار آر ز شمع مرده یاد آر

ای مونس یوسف اندر این بند                     تعبیر عیان چو شد تو را خواب

دل پر ز شعف لب از شکرخند                      محسود عدو به کام اصحاب

رفتی بر یار خویش و پیوند                          آزادتر از نسیم و مهتاب

زان کاو همه شام با تو یک چند                   در آرزوی وصال احباب

اختر به سحر شمرده یاد آر

دهخدا

زمستان

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس، كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم

منم من، سنگ تيپاخورده‌ي رنجور

منم، دشنام پست آفرينش، نغمه‌ي ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي‌دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است

حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان

نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگين

درختان اسكلت‌هاي بلور آجين

زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

مهدي اخوان ثالث