خانه خراب
بگذارید بگریم، به پریشانی خویش که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش
غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش
اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش
زندهام باز، پس از این همه ناکامیها به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش
گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش
ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش
" اطهری" قصهی عشاق شنیدیم بسی نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش
علی اطهری کرمانی
+ نوشته شده در ساعت توسط مصطفي
|