گرنه خورشيد فلك نشين ره تست

پس چرا هر سحر افتاده بجولانگه تست

هر كجا كه مي‌گذري شعله آه دل ماست

هر طرف مي‌نگري جلو روي مه تست

خاك درگاه تو سر منزل آسودگي است

نيكبخت آن سر شوريده كه بر درگه تست

ديده تا زلف و زنخدان ترا يوسف دل

گاه در گوشه زندان و گهي درچه تست

هيچ از كار دل غمزده آگاهي نيست

تا مرا آگهي از غمزه كارآگه تست

كاشكي خون مرا تيغ محبت مي‌ريخت

بر سر خاك شهيدي كه زيارتگه تست

تو سهي سرو خرامان ز كجا ميائي

كه دل و جان فروغي همه جا همره تست

(فروغي بسطامي)