در اين شب يلدا

مرا عهدي‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سايه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند

بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليمانی

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا ای پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه

که من در ترک پيمانه دلی پيمان شکن دارم

خدا را ای رقيب امشب زمانی ديده بر هم نه

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله

نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم

اندوه

خسته و غم زده با زمزمه‌ای حزن‌آلود

شب فرو می‌خزد از بام کبود

تازه بند آمده باران و نسیمی نمناک

می‌تراود ز دل سرد شبانگاه خموش

شمع افسرده ماه از پس آن ابر سیاه

گاه می‌خندد و می‌تابد از اندوهی سرد

خنده‌ای غم زده چون خنده درد

تابشی خسته و بی رنگ و تباه

چون نگاهی که در آن موج زند سایه مرگ

سوزنک از دل ویران درختان خموش

می‌رسد گاه یکی نغمه آشفته به گوش

نغمه‌ای گم شده از سینه نایی موهوم

بانگی آواره و شوم

می‌کشد مرغ شباهنگ خروش

می‌رود ابر و یکی سایه انبوه و سیاه

نرم و خاموش فرو می‌خزد از گوشه بام

آه دردی‌ست در آن اختر لرزنده که گاه

کورسو می‌زند و می‌شود از دیده نهان

وز نهیب نفس تیره شام

می‌کشد مرغ شباهنگ فغان

آه ای مرغ شباهنگ خموش

بس کن این بانگ و خروش

بشکن این ناله پرسوز و گداز

بشکن این ناله که آن مایه ناز

تازه رفته ست به خواب

آری ای مرغک اندوه پرست

بس کن این شور و شتاب

بس کن این زمزمه، او بیمار است

امير هوشنگ ابتهاج

زندگی

چه فكر مي‌كني

كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌اي است زندگي

در اين خراب ريخته

كه رنگ عافيت از او گريخته

به بن رسيده، راه بسته‌ايست زندگي

چه سهمناك بود سيل حادثه

كه همچو اژدها دهان گشود

زمين و آسمان ز هم گسيخت

ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب

در كبود دره‌‌هاي آب غرق شد

هوا بد است

تو با كدام باد ميروي

چه ابرتيره‌اي گرفته سينه تو را

كه با هزار سال بارش شبانه روز هم

 دل تو وا نمي‌شود

تو از هزارهاي دور آمدي

در اين درازناي خون فشان

به هر قدم نشان نقش پاي توست

در اين درشت‌ناي ديو لاخ

ز هر طرف طنين گام‌هاي ره‌گشاي توست

بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفاي توست

به گوش بيستون هنوز

صداي تيشه‌هاي توست

چه تازيانه‌ها كه با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها كه از تو گشت سربلند

زهي كه كوه قامت بلند عشق

كه استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه كن هنوز آن بلند دور

آن سپيده، آن شكوفه‌زار انفجار نور

كهرباي آرزوست

سپيده‌اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست

به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز

رو نهي بدان فراز

چه فكر مي‌كني

جهان چو آبگينه شكسته‌اي‌ست

 كه سرو راست هم در او

شكسته مي‌نمايد

چنان نشسته كوه

در كمين اين غروب تنگ

 كه راه

بسته مي‌نمايدت

زمان بيكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج

بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند

رونده باش

اميد هيچ معجزي ز مرده نيست

زنده باش

امير هوشنگ ابتهاج

نیاز

معاشران گره از زلف يار باز كنيد

شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز كنيد

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد

رباب و چنگ به بانگ بلند مي‌گويند

كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد

به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است

چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد

نخست موعظه پير صحبت اين حرف است

كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد

هر آن كسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق

بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد

و گر طلب كند انعامي از شما حافظ

حوالتش به لب يار دلنواز كنيد

حضرت حافظ

ايران

وطن؛ پرنده پر در خون!

وطن؛ شکفته گل در خون !

وطن؛ فلات شهید  و  شب !

وطن؛ پا تا به سر خون !

وطن؛ ترانه‌ی زندانی!

وطن؛ قصیده‌ی ویرانی !

ستاره‌ها اعدامیان ظلمت

به خاک اگر چه می‌ریزند !

سحر دوباره بر می‌خیزند !

بخوان که دوباره بخواند

این عشیره‌ی زندانی

گل سرود شکستن را ..!

بگو که به خون بسراید

این فبیله‌ی قربانی

حرف آخر رستن را...!

با دژخیمان اگر شکنجه

اگر بند است و شلاق و خنجر

اگر مسلسل و انگشتر

با ما تبار فدایی !

با ما غرور رهایی !

به نام آهن و گندم !

اینک ! ترانه آزادی !

اینک ! سرودن مردم !

امروز ما، امروز فریاد

فردای ما، روز بزرگ میعاد !

بگو که دوباره می‌خوانم

با تمامی یارانم

گل سرود شکستن را !

بگو ! بگو که به خون می‌سرایم

دوباره با دل وجانم

حرف آخر رفتن را !

بگو به ایران!  بگو به ایران !

ايرج جنتي عطايي

شراب باقي

چه خلاف سر زد از ما كه در سراي بستي.!

بر دشمنان نشستي، دل دوستان شكستي.!

سر شانه را شكستم به بهانه تطاول 

كه به حلقه حلقه زلفت نكند دراز دستي ...!

ز تو خواهش غرامت نكند تني كه كشتي

ز تو آرزوي مرهم نكند دلي كه خستي

كسي از خرابهء دل نگرفته باج هرگز

تو بر آن خراج بستي و به سلطنت نشستي

به قلمروي محبت در خانه‌اي نرفتي

كه به پاكي‌اش نرفتي و به سختي‌اش نبستي

به كمال عجز گفتم كه به لب رسيد جانم

ز غرور ناز گفتي كه مگر هنوز هستي

ز طواف كعبه بگذر، تو كه حق نمي‌شناسي

به در كنشت منشين تو كه بت نمي‌پرستي

تو كه ترك سر نگفتي ز پيش چگونه رفتي

تو كه نقد جان ندادي ز غمش چگونه رستي

اگرت هواي تاج است به بوس خاك پايش

كه بدين مقام عالي نرسي مگر ز پستي

مگر از دهان ساقي مددي رسد و گرنه

كس از اين شراب باقي نرسد به هيچ مستي

مگر از عرار سر زد خط آن پسر فروغي

كه به صد هزار تندي ز كمند شوق جستي

 فروغي بسطامي

عشق عمومی

اشك رازي‌ست

لبخند رازي‌ست

عشق رازي‌ست

اشك آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نيستم كه بگويي

نغمه نيستم كه بخواني

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنان كه ببيني

يا چيزي چنان كه بداني...

من درد مشتركم

مرا فرياد كن

درخت با جنگل سخن مي‌گويد

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با تو سخن مي‌گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام

با لبانت براي همه لبها سخن گفته‌ام

و دستهايت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام

براي خاطر زندگان,

و در گورستان تاريك با تو خوانده‌ام

زيباترين سرودها را

زيرا كه مردگان اين سال

عاشق‌ترينِ زندگان بوده‌اند

دستت را به من بده

دست‌هاي تو با من آشناست

اي دير يافته با تو سخن مي‌گويم

به سان ابر كه با طوفان

به سان علف كه با صحرا

به سان باران كه با دريا

به سان پرنده كه با بهار

به سان درخت كه با جنگل سخن مي‌گويد

زيرا كه من

ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام

زيرا كه صداي من

با صداي تو آشناست.

احمد شاملو

نيلوفر

ای کدامین شب

یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را

تا بلغزد بر بلور برکه چشم کبود تو

پیکر مهتاب‌گون دختری کز دور

با نگاه خویش می‌جوید

بوسه شیرین روزی آفتابی را

از نوازش های گرم دست‌های من

دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی

می‌تپد بی‌تاب در خواب هوسناک امید خویش

پای تا سر یک هوس آغوش

و تنش لغزان و خواهش بار می‌جوید

چون مه پیچان به روی دره های خواب آلود سپیده دم

بسترم را

تا بلغزد از طلب سرشار

همچو موج بوسه مهتاب

روی گندم زار

تا بنوشد در نوازش‌های گرم دستهای من

شبنم یک عشق وحشی را

ای کدامین شب باک نفس بگشای سیاهت را ...

هوشنگ ابتهاج

مرگ دوباره

در هفت آسمان جو نداری ستاره‌ای

ای دل کجا روی که بود راه چاره‌ای

حالی نماند تا بزنی فالی ای رفیق

خیری کجاست تا بکنی استخاره‌ای

هر پاره‌ی دلم لب زخمی‌ست خون‌فشان

جز خون چه می‌رود ز دل پاره پاره‌ای

از موج خیز حادثه‌ها مأمنی نماند

کشتی کجا برم به امید کناره‌ای

دیدار دل‌افروز تو عمر دوباره بود‌

اینک شب جدایی و مرگ دوباره‌ای

از چین ابروی تو دلم شور می‌زند

کاین تیغ کج به خون که دارد اشاره‌ای

گر نیست تاب سوختنت گرد ما مگرد

کاتش زند به خرمن هستی شراره‌ای

در بحر ما هر آینه جز بیم غرق نیست

آن به کزین میانه بگیری کناره‌ای

ای ابر غم ببار و دل از گریه باز کن

ماییم و سرگذشت شب بی ستاره‌ای

هوشنگ ابتهاج

درهای دوزخ

تنها و رها شده‌ايم

چون کودکاني گم کرده راه در جنگل.

وقتي تو روبه‌روي من مي‌ايستي و مرا نگاه مي‌کني،

چه مي داني از دردهايي که درون من است

و من چه مي‌دانم از رنج‌هاي تو.

و اگر من خود را پيش پاي تو به خاک افکنم

و گريه و زاري سر دهم

تو از من چه مي‌داني

بيش از آنچه از دوزخ مي‌داني

آن هم آنچه ديگري براي تو بازگو مي‌کند

که سوزان است و دهشتناک.

از اين رو

ما انسان‌ها

بايد چنان با احترام،

چنان انديشناک

و چنان مهربان

پيش روي هم بايستيم

که در مقابل درهاي دوزخ.

فرانتس كافگا