نمی دانم

تقدیم به هستی ام

دلی یا دلبری؟ یا جان و یا جانان؟ نمی‌دانم

همه هستی تویی، فی الجمله این و آن نمی‌دانم

به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم

به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم

به جز غوغای عشق تو ، درون دل نمی‌یابم

به جز سودای وصل تو ، میان جان نمی‌دانم

چه آرم بر در وصــلت؟ که دل لایق نمی‌افتد

چه بازم در ره عشقت؟ که جان شایان نمی‌دانم

یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون

کجا افتاد آن مجنون، در این دوران؟ نمی‌دانم

دلم سرگشــته می‌دارد سر زلف پریشانت

چه می‌خواهد از این مسکین سرگردان؟ نمی‌دانم

اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان

وگر قصد دگر داری، من این و آن نمی‌دانم

مرا با توسـت پیمانی، تو با من کرده‌ای عهدی

شکستی عهد، یا هستی بر آن پیمان؟ نمی‌دانم

تو را یک ذره سوی خود هواخواهی نمی‌بینم

مرا یک موی بر تن نیست کت خواهان نمی‌دانم

چه بی روزی کسم یا رب! که از وصل تو محرومم

چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟ نمی‌دانم

چو اندر چشم هر ذره، چو خورشید آشکارایی

چرایی از من حیران، چنین پنهان؟ نمی‌دانم

به امید وصـــــال تو دلم را شاد می‌دارم

چرا درد دل خود را دگر درمــان نمی‌دانم؟

نمی‌یابم تو را در دل‌، نه در عالم، نه در گیتی

کجــا یابم تو را آخر من حیران؟ نمی‌دانم

عجب تر آن که می‌بینم جمال تو عیان، لیکن

نمی‌دانم چه می‌بینم من نادان؟! نمی‌دانم

همی دانم که روز و شب، جهان روشن به روی توست

ولیکن آفتــــــابی یا مـه تابان؟! نمی‌دانم

به زندان فراقت در، عراقی پایبندم شـــد

رها خواهم شدن یا نی، از این زندان؟ نمی‌دانم

دلی یا دلبری؟ یا جان و یا جانان؟ نمی‌دانم

همه هستی تویی، فی الجمله این و آن نمی‌دانم

به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم

به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم

به جز غوغای عشق تو ، درون دل نمی‌یابم

به جز سودای وصل تو ، میان جان نمی‌دانم

چه آرم بر در وصــلت؟ که دل لایق نمی‌افتد

چه بازم در ره عشقت؟ که جان شایان نمی‌دانم

یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون

کجا افتاد آن مجنون، در این دوران؟ نمی‌دانم

دلم سرگشــته می‌دارد سر زلف پریشانت

چه می‌خواهد از این مسکین سرگردان؟ نمی‌دانم

اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان

وگر قصد دگر داری، من این و آن نمی‌دانم

مرا با توسـت پیمانی، تو با من کرده‌ای عهدی

شکستی عهد، یا هستی بر آن پیمان؟ نمی‌دانم

تو را یک ذره سوی خود هواخواهی نمی‌بینم

مرا یک موی بر تن نیست کت خواهان نمی‌دانم

چه بی روزی کسم یا رب! که از وصل تو محرومم

چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟ نمی‌دانم

چو اندر چشم هر ذره، چو خورشید آشکارایی

چرایی از من حیران، چنین پنهان؟ نمی‌دانم

به امید وصـــــال تو دلم را شاد می‌دارم

چرا درد دل خود را دگر درمــان نمی‌دانم؟

نمی‌یابم تو را در دل‌، نه در عالم، نه در گیتی

کجــا یابم تو را آخر من حیران؟ نمی‌دانم

عجب تر آن که می‌بینم جمال تو عیان، لیکن

نمی‌دانم چه می‌بینم من نادان؟! نمی‌دانم

همی دانم که روز و شب، جهان روشن به روی توست

ولیکن آفتــــــابی یا مـه تابان؟! نمی‌دانم

به زندان فراقت در، عراقی پایبندم شـــد

رها خواهم شدن یا نی، از این زندان؟ نمی‌دانم

فخرالدين عراقي

ياران را چه شد...!

ياري اندر كس نمي‌بينيم ياران را چه شد

دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست

خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد

كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

لعلي از كان مروت برنيامد سال‌هاست

تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار

مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد

گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند

كس به ميدان در نمي‌آيد سواران را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست

عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت

كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد

حافظ اسرار الهي كس نمي‌داند خموش

از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد

حافظ

غوغا می کنی

اي غنچه خندان چرا خون در دل ما مي‌كني

خاري به خود مي‌بندي و ما را ز سر وا ميكني

از تير كج تابي تو آخر كمان شد قامتم

كاخت نگون باد اي فلك با ما چه بد تا مي‌كني

اي شمع رقصان با نسيم آتش مزن پروانه را

با دوست هم رحمي چو با دشمن مدارا مي‌كني

با چون مني نازك خيال ابرو كشيدن از ملال

زشت است اي وحشي غزال اما چه زيبا مي‌كني

امروز ما بيچارگان، اميد فردائيش نيست

اين داني و با ما هنوز امروز و فردا مي‌كني

اي غم بگو از دست تو آخر كجا بايد شدن

در گوشه ميخانه هم ما را تو پيدا مي‌كني

ما شهريارا بلبلان ديديم بر طرف چمن

شورافكن و شيرين‌سخن اما تو غوغا ميكني

شهريار

آزادی

آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي

دست خود ز جان شستم از براي آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

مي دوم به پاي سر، در قفاي آزادي

با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز

حمله مي‌كند دايم بر بناي آزادي

در محيط طوفان زاي، ماهرانه در جنگ است

ناخداي استبداد با خداي آزادي

شيخ از آن كند اصرار بر خرابي احرار

چون بقاي خود بيند در فناي آزادي

دامن محبت را گر كني ز خون رنگين

مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي

فرخي ز جان و دل مي‌كند در اين محفل

دل نثار استقلال، جان فداي آزادي

فرخي يزدي