خمار انتظار

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم

به جلد رهگذر، اما در انتظار تو بودم

نسيم زلف تو پيچيده بود در سر و مغزم

خمار و سست ولي سخت بي‌قرار تو بودم

همه به كاري و من دست شسته از همه كاري

همه به فكر و خيال تو و به كار تو بودم

خزان عشق نبيني كه من به هر دمي اي گل

در آرزوي شكوفائي و بهار تو بودم

اگر كه دل بگشايد زبان به دعوي ياري

تو يار من كه نبودي منم كه يار تو بودم

چو لاله بود چرا غم به جستجوي تو در دست

ولي به باغ تو دور از تو داغدار تو بودم

به كوي عشق تو راضي شدم به نقش گدائي

اگر چه شهره به هر شهر و شهريار تو بودم

شهريار

گريه مستانه

با آن كه مي از شيشه به پيمانه نكردي

در بزم كسي نيست كه ديوانه نكردي

اي خانه شهري نگهت برده به يغما

در شهر دلي كو كه در او خانه نكردي

تا گنج غمت را سر ويراني دل‌هاست

يك خانه دل نيست كه ويرانه نكردي

از حال شكست دلم آگاه نگشتي

تا زلف شكن بر شكنت شانه نكردي

تنها نه من از عشق رخت شهره شهرم

صاحب نظري نيست كه افسانه نكردي

نازم سرت اي شمع كه شهري زدي آتش

و انديشه ز دود دل پروانه نكردي

با چشم تو محرم نشدم تا به نگاهي

بيگانه‌ام از محرم و بيگانه نكردي

اي آن كه به مردي نشدي كشتهء جانان

دردا كه يكي همت مردانه نكردي

ايمن دلي از دست ستم كاري صياد

خون خوردن و فرياد غريبانه نكردي

دل تنگ شدي باز فروغي مگر امروز

از دست غمش گريه مستانه نكردي

فروغي بسطامي

بهار عشق

اي بهار عشق من

بي روي تو رنگ خزان دارد بهارم

واي از اين بي حاصلي

فرياد از اين عشقي كه من در سينه دارم

اسير غمت را نمانده دگر

نه شوق تماشا نه ذوق سفر

نهال اميدم نداده ثمر

غم تو چنانم گرفته به بر

كه از دو جهانم نمانده خبر

اگر تو نداني خداي تو داند

كه از غمت آمد چه بر سر من

اگر تو نبودي برابر چشمم

خيال تو بوده برابر من

نسيم بهشتي شميم بهاري

كه جان من آري به پيكر من

بيا كه بريزي ز ساغر چشمت

شراب محبت به ساغر من

مست عشق توام

بي تو چنگ دلم نغمه اي نسرايد

از شكسته دلان ناي خسته دلان نغمه كي به در آيد.

بيژن ترقي

انتظار

باز امشب اي ستاره تابان نيامدي

باز اي سپيده شب هجران نيامدي

شمعم شكفته بود كه خندد به روي تو

افسوس اي شكوفه خندان نيامدي

زنداني تو بودم و مهتاب من چرا...!

باز امشب از دريچه زندان نيامدي

با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز

چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي

شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند

افسوس اي غزال غزل‌خوان، نيامدي

گفتم به خوان عشق شدم، ميزبان ماه

نامهربان من، تو كه مهمان نيامدي

خوان شكر به خون جگر دست مي‌دهد

مهمان من چرا به سر خوان نيامدي

نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش

اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي

گيتي متاع چون منش آيد گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نيامدي

صبرم نديده‌اي كه چه زورق شكسته ايست

اي تخته‌ام سپرده به طوفان نيامدي

در طبع شهريار خزان شد بهار عشق

زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي

شهريار

روی سرخ

قدر اهل درد صاحب درد مي‌داند كه چيست

مرد صاحب درد، درد مرد، مي‌داند كه چيست

هر زمان در مجمعي گردي چه داني حال ما

حال تنها گرد، تنها گرد، مي‌داند كه چيست

رنج آنهايي كه تخم آرزويي كشته‌اند

آنكه نخل حسرتي پرورد مي‌داند كه چيست

آتش سردي كه بگدازد درون سنگ را

هركه را بودست آه سرد، مي‌داندكه چيست

بازي عشقست كاينجا عاقلان در شش درند

عقل كي منصوبه اين نرد مي‌داند كه چيست

قطره‌اي از باده عشقست سد درياي زهر

هر كه يك پيمانه زين مي‌خورد، مي‌داند كه چيست

وحشي آنكس را كه خوني چند رفت از راه چشم

علت آثار روي زرد مي‌داند كه چيست

وحشي بافقي

اقبال من

تيره‌گون شد كوكب بخت همايون‌ فال من

واژگون گشت از سپهر واژگون، اقبال من

خنده بيگانگان ديدم نگفتم درد دل

آشنايا با تو گويم گريه دارد حال من

با تو بودم اي پري، روزي كه عقل از من گريخت

گر تو هم از من گريزي واي بر احوال من

روزگار اينسان كه خواهد بي‌كس و تنها مرا

سايه هم ترسم نيايد ديگر از دنبال من

قمري بي‌آشيانم بر لب بام وفا

دانه و آبم ندادي، مشكن آخر بال من

بازگرداندم عنان عمر با خيل خيال

خاطرات كودكي آمد به استقبال من

خرد و زيبا بودي و زلف پريشان تو بود

از كتاب عشق اوراق سياه فال من

اي صبا گر ديدي آن مجموعهء گل را بگو

خوش پراكندي ز هم شيرازه آمال من

كار و كوشش را حوالت گر بود با كارساز

شهريارا حل مشكل‌ها كند حلال من

شهريار

خوابی و خماری

دوش در خواب من آن لاله عرار آمده بود

شاهد عشق و شبابم به كنار آمده بود

در كهن گلشن طوفانزده خاطر من

چمن پرسمن تازه بهار آمده بود

سوسنستان كه هم‌آهنگ صبا مي‌رقصيد

غرق بوي گل و غوغاي هزار آمده بود

آسمان همره سنتور سكوت ابدي

با منش خنده خورشيد نثار آمده بود

تيشهء كوهكن افسانهء شيرين مي‌خواند

هم در آن دامنه خسرو به شكار آمده بود

عشق در آينهء چشم و دلم چون خورشيد

مي‌درخشيد بدان مژده كه يار آمده بود

سروناز من شيدا كه نيامد در بر

ديدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود

خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر

نا گه آن گنج روان راهگرار آمده بود

لابه‌ها كردمش از دور و ثمر هيچ نداشت

آهوي وحشي من پا به فرار آمده بود

چشم بگشودم و ديدم ز پس صبح شباب

روز پيري به لباس شب تار آمده بود

مرده بودم من و اين خاطره عشق و شباب

روح من بود و پريشان به مزار آمده بود

آوخ اين عمر فسونكار بجز حسرت نيست

كس ندانست در اينجا به چه كار آمده بود

شهريار اين ورق از عمر چو در مي‌پيچيد

چون شكج خم زلفت به فشار آمده بود

شهريار

دلم برای باغچه می‌سوزد

کسی به فکر گل‌ها نیست

کسی به فکر ماهی‌ها نیست

کسی نمی‌خواهد

باور کند که باغچه دارد می‌میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می‌شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست

حیاط خانه ما تنهاست

حیاط خانه‌ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه می‌کشد

و حوض خانه‌ی ما خالی است

ستاره‌های کوچک بی‌تجربه

از ارتفاع درختان به خک می‌افتد

و از میان پنجره‌های پریده رنگ خانه‌ی ماهی‌ها

شب‌ها صدای سرفه می‌آید

حیاط خانه‌ی ما تنهاست

پدر می‌گوید

از من گذشته ست

من بار خود را بردم

و کار خود را کردم

و در اتاقش از صبح تا غروب

یا شاهنامه می‌خواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر می‌گوید

لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق می‌کند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافی ست

مادر تمام زندگیش

سجاده‌ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می‌گردد

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است

مادر تمام روز دعا می‌خواند

مادر گناهکار طبیعی‌ست

و فوت می‌کند به تمام گل‌ها

و فوت می‌کند به تمام ماهی‌ها

و فوت می‌کند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد

برادرم به باغچه می‌گوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علف‌ها می‌خندد

و از جنازه‌ی ماهی‌ها

که زیر پوست بیمار آب

به ذره‌های فاسد تبدیل می‌شوند

شماره بر می‌دارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه می‌داند

او مست می‌کند

و مشت می‌زند به در و دیوار

و سعی می‌کند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مایوس است

او ناامیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار می‌برد

و نا امیدیش

آن قدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم می‌شود

و خواهرم که دوست گل‌ها بود

و حرف‌های ساده‌ی قلبش را

وقتی که مادر او را می‌زد

به جمع مهربان و ساکت آنها می‌برد

و گاه گاه خانواده‌ی ماهی‌ها را

به آفتاب و شیرینی مهمان می‌کرد ...

او خانه‌اش در آن سوی شهر است

او در میان خانه مصنوعیش

با ماهیان قرمز مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه‌های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی می‌خواند

و بچه‌های طبیعی می‌سازد

او

هر وقت که به دیدن ما می‌آید

و گوشه‌های دامنش از فقر باغچه آلوده می‌شود

حمام ادکلن می‌گیرد

او

هر وقت که به دیدن ما می‌آید

آبستن است

حیاط خانه ما تنهاست

حیاط خانه ما تنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن می‌‌آید

و منفجر شدن

همسایه‌های ما همه در خک باغچه‌هاشان به جای گل

خمپاره و مسلسل می‌کارند

همسایه‌های ما همه بر روی حوض‌های کاشی‌شان

سر پوش می‌گذارند

و حوض‌های کاشی

بی آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه‌های کوچه‌ی ما کیف‌های مدرسه شان را

از بمب‌های کوچک

پر کرده‌اند

حیاط خانه ما گیج است

من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است می‌ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می‌ترسم

من مثل دانش‌آموزی

که درس هندسه‌اش را

دیوانه‌وار دوست می‌دارد تنها هستم

و فکر می‌کنم که باغچه را می‌شود به بیمارستان برد

من فکر می‌کنم ...

من فکر می‌کنم ...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می‌شود

فروغ فرخزاد 

وای وای من

هر دم چو توپ مي‌زندم پشت پاي واي

كس پيش پاي طفل نيفتد كه واي واي

دير آشناتر از تو نديدم ولي چه سود

بيگانه گشتي اي مه دير آشناي واي

در دامنت گريستن سازم آرزوست

تا سركنم نواي دل بي‌نواي واي

سوز دلم حكايت ساز تو مي‌كند

لب بر لبم بنه كه برآرم چو ناي واي

آخر سزاي خدمت ديرين من حبيب

اين شد كه بشنوم سخن ناسزاي واي

جز نيك و بد به جاي نماند چه مي‌كني

نه عشق من نه حسن تو ماند به جاي واي

اي كاش واي واي منش مهربان كند

گر مهربان نشد چه كنم اي خداي واي

من شهريار كشور عشقم، گداي تو

اي پادشاه حسن مرنجان گداي واي

شهريار

دیوانه و پری

آن كبوتر ز لب بام وفا شد سفري

ماه‌م از كارگه ديده نهان شد چو پري

باز در خواب سر زلف پري خواهم ديد

بعد از اين دست من و دامن ديوانه سري

منم آن مرغ گرفتار كه در كنج قفس

سوخت در فصل گلم حسرت بي بال و پري

خبر از حاصل عمرم نشد آوخ كه گرشت

اينهمه عمر به بي‌حاصلي و بي‌خبري

دوش غوغاي دل سوخته مدهوشم داشت

تا به هوش آمدم از نالهء مرغ سحري

باش تا هاله صفت دور تو گردم اي ماه

كه من ايمن نيم از فتنهء دور قمري

منش آموختم آئين محبت، ليكن

او شد استاد دل‌آزاري و بيدادگري

سرو آزادم و سر بر فلك افراشته‌ام

بي ثمر بين كه ثمردارد از اين بي ثمري

شهريارا بجز آن مه كه بري گشته ز من

پري اينگونه نديديم ز ديوانه بري

شهريار

مسافر

نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد

چه سيب‌هاي قشنگي!

حيات تشئه‌ي تنهايي است

و ميزبان پرسيد

قشنگ يعني چه؟

قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمي يک سيب مي‌کند مانوس

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي‌ها برد

مرا رساند به امکان يک پرنده شدن

و نوشداروي اندوه؟

صداي خالص اکسير مي دهد اين نوش  

سهراب سپهري