غمزه ی خون ریز
سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم
چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار قیاس کن که منت از شمار خاک درم
بکُشت غمزهی خون ریز تو مرا صد بار من از خیال لب جانفزات زندهترم
گرفت عرصهی عالم، جمال طلعت دوست به هر کجا که روم آن جمال مینگرم
به رغم فلسفیان بشنو این دقیقه ز من که غائبی تو و هرگز نرفتی از نظرم
اگر تو دعوی معجز عیان بخواهی کرد یکی ز تربت من بر گذر، چو در گذرم
که سر ز خاک بر آرم، چو شمع و دیگر بار به پیش روی تو، پروانهوار جان سپرم
مرا اگر به چنین شور، بسپرند به خاک درون خاک، ز شور درون کفن بدرم
به دان صفت که به موج اندرون رَوَد کشتی همی رَوَد تن زارم درون چشم ترم
ادیب پیشاوری
+ نوشته شده در ساعت توسط مصطفي
|