هستی

ز دستم بر نمي‌خيزد كه يك دم بي تو بنشينم

بجز رويت نمي‌خواهم كه روي هيچ كس بينم

من اول روز دانستم كه با شيرين در افتادم

كه چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم

تو را من دوست مي‌دارم خلاف هر كه در عالم

اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دينم

و گر شمشير برگيري سپر پيشت بيندازم

كه بي شمشير خود كشتي به ساعدهاي سيمينم

برآي اي صبح مشتاقان اگر نزديك روز آمد

كه بگرفت اين شب يلدا ملال از ماه و پروينم

ز اول هستي آوردم قفاي نيستي خوردم

كنون اميد بخشايش همي ‌دارم كه مسكينم

دلي چون شمع مي‌بايد كه بر جانم ببخشايد

كه جز وي كس نمي‌بينم كه مي‌سوزد به بالينم

تو همچون گل ز خنديدن لبت با هم نمي‌آيد

روا داري كه من بلبل چو بوتيمار بنشينم

رقيب انگشت مي‌خايد كه سعدي چشم بر هم نه

مترس اي باغبان از گل كه مي‌بينم نمي‌چينم

سعدي

بار فراق

بار فراق بستم و جز پاي خويش را

كردم وداع جملهء اعضاي خويش را

گويي هزار بند گران پاره مي‌كنم

هر گام پاي باديه پيماي خويش را

در زير پاي رفتنم الماس پاره ساخت

هجر تو سنگريزه صحراي خويش را

هر جا روم ز كوي تو سر بر زمين زنم

نفرين كنم اراده بيجاي خويش را

عمر ابد ز عهده نمي‌آيدش برون

نازم عقوبت شب يلداي خويش را

وحشي مجال نطق تو در بزم وصل نيست

طي كن بساط عرض تمناي خويش را

وحشي بافقي

زندان شب يلدا

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید!

ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد!

تا خود با کجا آخر با خاک درآمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پرآتش

وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو ریزم

چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم

ای سایه سحر خیزان دلواپس خورشیدند!

زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

ه . ا . سايه

وادی عشق

شب يلداي غمم را سحري پيدا نيست

گريه‌هاي سحرم را اثري پيدا نيست

هست پيدا كه به خون ريختنم بسته كمر

گرچه از نازكي او را كمري پيدا نيست

به كه نسبت كنمت در صف خوبان كانجا

از تجلي جمالت دگري پيدا نيست

نور حق ز آينهء روي تو دايم پيداست

اين قدر هست كه صاحب نظري پيدا نيست

پشه سيمرغ شد از تربيت عشق و هنوز

طاير بخت مرا بال و پري پيدا نيست

بس عجب باشد اگر جان برم از وادي عشق

كه رهم گم شده و راهبري پيدا نيست

شاهد بي كسي محتشم اين بس كه ز درد

مرده و بر سر او نوحه‌گري پيدا نيست

محتشم كاشاني

شتاب شباب

شباب عمر عجب با شتاب مي گذرد

بدين شتاب خدايا شباب مي گذرد

شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقي

شتاب كن كه جهان با شتاب مي‌گذرد

به چشم خود گذر عمر خويش مي بينم

نشسته‌ام لب جوئي و آب مي‌گذرد

به روي ماه نياري حديث زلف به سياه

كه ابر از جلو آفتاب مي گذرد

خراب گردش آن چشم جاودان مستم

كه دور جام جهان خراب مي گذد

به آب و تاب جواني چگونه غره شدي

 كه خود جواني و اين آب و تاب مي گذرد

به زير سنگ لحد، استخوان پيكر ما

چو گندمي است كه از آسياب مي‌گذرد

كمان چرخ فلك، شهريار در كف كيست؟

كه روزگار چو تير شهاب مي‌گذرد

شهریار

دایره قسمت

كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد 

يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد 

از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار 

صد ملك سليمانم در زير نگين باشد 

غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل 

شايد كه چو وا بيني خير تو در اين باشد 

هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز 

نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد 

جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند 

در دايره قسمت اوضاع چنين باشد 

در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود 

كاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد 

آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر 

كاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد

حافظ

برای مهتاب

جاني كه خلاص از شب هجران تو كردم

در روز وصال تو به قربان تو كردم

خون بود شرابي كه ز ميناي تو خوردم

غم بود نشاطي كه به دوران تو كردم

آهي است كز آتشكده سينه برآمد

هر شمع كه روشن به شبستان تو كردم

اشكي است كه ابر مژه بر دامن من ريخت

هر گوهر غلتان كه به دامان تو كردم

صد بار گزيدم لب افسوس به دندان

هر بار كه ياد لب و دندان تو كردم

دل با همه آشفتگي از عهده برآمد

هر عهد كه با زلف پريشان تو كردم

در حلقهء مرغان چمن ولوله انداخت

هر ناله كه در صحن گلستان تو كردم

يعقوب نكرد از غم ناديدن يوسف

اين گريه كه دور از لب خندان تو كردم

داد از صف عشاق جگرخسته برآمد

هرگه سخن از صف زده مژگان تو كردم

تا زلف تو بر طرف بناگوش فرو ريخت

از هر طرفي گوش به فرمان تو كردم

تا پرده برافكندم از آن صورت زيبا

صاحب نظران را همه حيران تو كردم

از خواجگي هر دو جهان دست كشيدم

تا بندگي سرو خرامان تو كردم

دوشينه به من اين همه دشنام كه دادي

پاداش دعايي است كه بر جان تو كردم

زد خنده به خورشيد فروزنده فروغي

هر صبح كه وصف رخ رخشان تو كردم

فروغي بسطامي

سوگ فروغ

فروغ !

اي يار اندوه گسار

دگر باره ، تكرارت سبز كه اينك

سهم بزرگ تو از اين دست

تا ابد

عزيز خواهد ماند.

اي عروس خواهران رسالت

انعكاس شكوه پروين

معناي آيه هاي گنگ با بدرود تو

اي شاعره ي ابد ساله

بهت سبز نصيب ما بود.

تكرار سبزت

آنك در سحر جاودانگي روح ات

بر تو بادا

كه ما را حسي آمرزشي ايثار كني

اي خواهر!

خواهر خوب و با سنگر

ديگر ميان جنازه هاي خوشبخت

سرگردان نخواهي بود

آه ، فتح برنده

حتي با انعكاس صدايت پيدا بود ،

تنها صدا ...

از زمين زمانه روييدي

و از لبالب آسمان شراب شبنم را

شعر گونه ، به اشراق خويش بردي

تو از هزاره هاي ابدي

عروج كردي

و جاي پاي جوانت

جاودانه

تبار ما را

نقش زد .

احمد شاملو

گزارش

خدایا! پر از کینه شد سینه‌ام

چو شب، رنگ درد و دریغا گرفت

دل پاک روتر ز آیینه‌ام

دلم دیگر آن شعله‌ی شاد نیست

همه خشم و خون است و درد و دریغ

سرایی درین شهرک آباد نیست

خدایا! زمین سرد و بی نور شد

بی آزرم شد، عشق ازو دور شد

کهن گور شد، مسخ شد، کور شد

مگر پشت این پرده‌ی آبگون

تو ننشسته‌ای بر سریر سپهر

به دست اندرت رشته‌ی چند و چون؟

شبی جبه دیگر کن و پوستین

فرود ای از آن بارگاه بلند

رها کرده‌ی خویشتن را ببین

زمین دیگر آن کودک پک نیست

پر آلودگی‌هاست دامان وی

که خاکش به سر، گرچه جز خاک نیست

گزارشگران تو گویا دگر

زبانشان فسرده‌ست، یا روز و شب

دروغ و دروغ آورندت خبر

کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست

درین کهنه محراب تاریک، بس

فریبنده هست و پرستنده نیست

علی رفت، زردشت فرمند خفت

شبان تو گم گشت، و بودای پک

رخ اندر شب نی روانان نهفت

نمانده‌ست جز من کسی بر زمین

دگر ناکسانند و نامردمان

بلند آستان و پلید آستین.

همه باغ‌ها پیر و پژمرده‌اند

همه راه‌ها مانده بی رهگذر

همه شمع و قندیل‌ها مرده‌اند

تو گر مرده‌ای، جانشین تو کیست؟

که پرسد؟ که جوید؟ که فرمان دهد؟

وگر زنده‌ای، کاین پسندیده نیست

مگر صخره‌های سپهر بلند

که بودند روزی به فرمان تو

سر از امر و نهی تو پیچیده‌اند؟

مگر مهر و توفان و آب، ای خدا

دگر نیست در پنجه‌ی پیر تو ؟

که گویی: بسوز، و بروب، و برای

گذشت، آی پیر پریشان! بس است

بمیران، که دونند، و کمتر ز دون؛

بسوزان، که پستند، و ز آن سوی پست

یکی بشنو این نعره‌ي خشم را

برای که بر پا نگه داشتی

زمینی چنین بی حیا چشم را؟

گر این بردباری برای من است

نخواهم من این صبر و سنگ تو را

نبینی که دیگر نه جای من است؟

ازین غرقه در ظلمت و گمرهی

ازین گوی سرگشته‌ی ناسپاس

 چه ماده‌ست؟ چه قرن‌های تهی؟

گران است این بار بر دوش من

گران است، کز پس شرم و شرف

بفرسود روح سیه پوش من

خدایا! غم آلوده شد خانه‌ام

پر از خشم و خون است و درد و دریغ

دل خسته‌ی پیر دیوانه‌ام

مهدي اخوان ثالث

سگ‌ها و گرگ‌ها

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خکستری رنگ

زمین را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبه‌ی بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه‌های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده‌های برف‌ها، باد

روان بر بال‌های باد، باران

درون کلبه‌ی بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

آواز سگ‌ها

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمناک است

کشد مانند گرگان باد، زوزه

ولی ما نیک‌بختان را چه باک است؟

کنار مطبخ ارباب، آنجا

بر آن خاک اره‌های نرم خفتن

چه لذت‌بخش و مطبوع است‌، و آنگاه

عزیزم گفتم و جانم شنفتن

وز آن ته مانده‌های سفره خوردن

و گر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی

ولی شلاق! این دیگر بلایی‌ست

بلی، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق دردنک است

ولی ارباب آخر رحمش آید

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخم‌هایمان را و ما این

محبت را غنیمت می‌شماریم

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبه‌ی بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگ‌ها

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد مانند سگ‌ها باد، زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است

شب و کولک رعب انگیز و وحشی

شب و صحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی، سرمای پر سوز

حکومت می‌کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه‌ی گرم کنامی

شکاف کوهساری سر پناهی

نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان

در آن آسود بی تشویش گاهی

دو دشمن در کمین ماست، دایم

دو دشمن می‌دهد ما را شکنجه

برون: سرما درون: این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز

که این خون، خون ما بی خانمانهاست

که این خون، خون گرگان گرسنه ست

که این خون، خون فرزندان صحراست

درین سرما، گرسنه، زخم خورده،

دویم آسیمه سر بر برف چون باد

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم، آزادیم، آزاد

مهدي اخوان ثالث