شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

می‌خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان

نگه صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه‌ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه‌ی تاتار چه حالی داری؟

دل پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده‌ها خاموش‌اند

نعره و عربده‌ی باده گسارانت کو؟

چهره‌ها در هم و دل‌ها همه بیگانه ز هم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است

روشنای سحر این شب تارانت کو ؟

دكتر شفيعي كدكني