پاكبازان بي‌دل


اختراني كه به شب در نظر ما آيند                پيش خورشيد محالست كه پيدا آيند

همچنين پيش وجودت همه خوبان عدمند      گر چه در چشم خلايق همه زيبا آيند

مردم از قاتل عمدا بگريزند به جان                 پاكبازان بر شمشير تو عمدا آيند

تا ملامت نكني طايفه رندان را                     كه جمال تو ببينند و به غوغا آيند

يعلم الله كه گر آيي به تماشا روزي               مردمان از در و بامت به تماشا آيند

دلق و سجاده ناموس به ميخانه فرست         تا مريدان تو در رقص و تمنا آيند

از سر صوفي سالوس دوتايي بركش             كاندر اين ره ادب آنست كه يكتا آيند

مي‌ندانم خطر دوزخ و سوداي بهشت            هر كجا خيمه زني اهل دل آن جا آيند

آه سعدي جگر گوشه نشينان خون كرد          خرم آن روز كه از خانه به صحرا آيند

سعدي

وفای شمع

مردم از درد و نمي‌آيي به بالينم هنوز

مرگ خود مي‌بينم و رويت نمي‌بينم هنوز

بر لب آمد جان و  رفتند آشنايان از سرم

شمع را نازم که مي‌گريد به بالينم هنوز

آرزو مرد و جواني رفت و عشق از دل گريخت

غم نمي‌گردد جدا از جان مسکينم هنوز

روزگاري پا کشيد ان تازه گل از دامنم

گل به دامن مي‌فشاند اشک خونينم هنوز

گر چه سر تا پاي  من مشت غباري بيش نيست

در هوايش چون نسيم از پاي ننشينم هنوز

سيمگون شد موي غفلت همچنان بر جاي ماند

صبحدم خنديد و من در خواب نوشينم هنوز

خصم را از ساده لوحي دوست پندارم "رهي"

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بينم هنوز

رهي معيري

روي خاك

هرگز آرزو نكرده‌ام

يك ستاره در سراب آسمان شوم

يا چو روح برگزيدگان

همنشين خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمين جدا نبوده‌ام

با ستاره آشنا نبوده‌ام

روي خاك ايستاده‌ام

با تنم كه مثل ساقه گياه

باد و آفتاب و آب را

مي‌مكد كه زندگي كند

بارور  ز  ميل

بارور  ز  درد

روي خاك ايستاده‌ام

تا ستاره‌ها ستايشم كنند

تا نسيم‌ها نوازشم كنند

از دريچه‌ام نگاه مي‌كنم

جز طنين يك ترانه نيستم

جاودانه نيستم

جز طنين يك ترانه جستجو نمي‌كنم

در فغان لذتي كه پاكتر

از سكوت ساده غمي‌ست

آشيانه جستجو نمي‌كنم

در تني كه شبنمي‌ست

روي زنبق تنم

بر جدار كلبه‌ام كه زندگيست

با خط سياه عشق

يادگارها كشيده‌اند

مردمان رهگذر:

قلب تير خورده

شمع واژگون

نقطه‌هاي ساكت پريده رنگ

بر حروف درهم جنون

هر لبي كه بر لبم رسيد

يك ستاره نطفه بست

در شبم كه مي‌نشست

روي روي يادگارها

پس چرا ستاره آرزو كنم؟

اين ترانه منست

دلپذير دلنشين

پيش از اين نبوده بيش از اين

فروغ فرخزاد

دریای بی پایان

چه دانستم كه اين درياي بي پايان چنين باشد

بخارش آسمان گردد كف دريا زمين باشد

لب دريا همه كفر است و دريا جمله دين‌داري

و ليكن گوهر دريا وراي كفر و دين باشد

اگر آن گوهر و دريا به هم، هر دو به دست آري

تورا آن باشد و اين هم ولي نه آن نه اين باشد

يقين مي‌دان كه هم هر دو بود هم هيچيك نبود

يقين نبود گمان باشد گمان نبود يقين باشد

درين دريا كه من هستم، نه من هستم نه دريا هم

نداند هيچكس اين سر، مگر آن كو چنين باشد

اگر خواهي كزين دريا وزين گوهر نشان يابي

نشاني نبودت هرگز، چو نفست همنشين باشد

اگر صد سال روز و شب رياضت مي‌كشي دايم

مباش ايمن يقين مي‌دان كه نفست در كمين باشد

چو تو نفسي ز سر تا پاي كي داني كمال دل

كمال دل كسي داند كه مردي راه‌بين باشد

تو صاحب نفسي اي غافل ميان خاك خون مي‌خور

كه صاحبدل اگر زهري خورد آن انگبين باشد

نداند كرد صاحب‌نفس كار هيچ صاحبدل

وگر گويد توانم كرد ابليس لعين باشد

اگر خواهي كه بشناسي كه كاري راستين هستت

قدم در شرع محكم كن كه كارت راستين باشد

اگر از نقطه تقوي بگردد يك دمت ديده

سزاي ديده گرديده ميل آتشين باشد

و اي عطار محكم كن قدم در جاده معني

كه اندر خاتم معني لقاي حق نگين باشد

عطار نيشابوري

هرگز کسی اینچنین به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی كه به جنگ تقدیر می‌شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكی آسمان را متهم می كند
كوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد ...،

در من زندانی ستمگری بود
كه به آواز زنجیرش خو نمی‌كرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

احمد شاملو

طريق عشق

طريق عشق جانا بي بلا نيست                 زماني بي بلا بودن روا نيست  
اگر صد تير بر جان تو آيد                            چو تير از شست او باشد خطا نيست  
از آنجا هرچه آيد راست آيد                         تو كژمنگر كه كژ ديدن روا نيست  
سر مويي نمي‌داني ازين سر                     تو را گر در سر مويي رضا نيست  
بلاكش، تا لقاي دوست بيني                     كه مرد بي بلا مرد لقا نيست  
ميان صد بلا خوش باش با او                     خود آنجا كو بود هرگز بلا نيست  
كسي كو روز و شب خوش نيست با او        شبش خوش باد كانكس مرد ما نيست  
كه باشي تو كه او خون تو ريزد                   وگر ريزد جز اينت خون‌بها نيست  
دواي جان مجوي و تن فرو ده                      كه درد عشق را هرگز دوا نيست  
درين درياي بي پايان كسي را                   سر مويي اميد آشنا نيست  
تو از دريا جدايي و عجب اين                      كه اين دريا ز تو يكدم جدا نيست  
تو او را حاصلي و او تورا گم                       تو او را هستي اما او تورا نيست  
خيال كژ مبر اينجا و بشناس                      كه هر كو در خدا گم شد خدا نيست  
ولي روي بقا هرگز نبيني                          كه تا ز اول نگردي از فنا نيست  
چو تو در وي فنا گردي به كلي                   تو را دايم وراي اين بقا نيست  
ز حيرت چون دل عطار امروز                      درين گرداب خون يك مبتلا نيست 

عطار نیشابوری

خسته

از زندگي، از اين همه تكرار خسته‌ام

از هاي و هوي كوچه و بازار خسته‌ام

دلگيرم از ستاره و آزرده‌ام ز ماه

امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته‌ام

دل خسته سوي خانه تن خسته مي‌كشم

آه ... از اين حصار دل آزار خسته‌ام

بيزارم از خموشي تقويم روي ميز

وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته‌ام

از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود

از خود كه بي‌ شكيبم و بي‌يار خسته‌ام

تنها و دل گرفته و بيزار و بي‌اميد

از حال من مپرس كه بسيار خسته‌ام

محمد علي بهمني

گلپونه های وحشی


گلپونه های دشت اميدم؛ وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردائی دگر شد
من مانده ام تنهای؛ تنها
من مانده ام تنها ميان سيل غم ها

گلپونه های وحشی دشت اميدم؛ وقت جدائی ها گذشته
باران اشکم روی گور دل چکيده
بر خاک سرد و تيره ای پاشيده شبنم
من ديده بر راه شما دارم که شايد
سر برکشيد از خاک های تيره غم

گلپونه ها؛ گلپونه ها؛ غم ها مرا کشت
گلپونه ها آزار آدم ها مرا کشت
گلپونه ها نامهربانی آتشم زد
گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

گلپونه ها در باده ها مستی نمانده
جز اشک غم در ساغر هستی نمانده
گلپونه ها ديگر خدا هم ياد من نيست
خم درد دل؛ شب ها به جز فرياد من نيست

گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من
گلپونه ها از زندگانی خسته ام من
ديگر بس است آخر جدائی ها خدا را
سر بر کشيد از خاک های تيره غم

گلپونه ها؛ گلپونه ها من بيقرارم
ای قصه گويان وفا چشم انتظارم
آه ای پرستوهای ره گم کرده دشت
سوی ديار آشنائي ها بکوچيد
با من بمانيد؛ با من بخوانيد

شايد که هستی را ز سر گيرم دوباره
آن شور و مستی را ز سر گيرم دوباره

من مانده ام تنهای؛ تنها
من مانده ام تنها ميان سيل غم ها

تا شقايق هست

چون پاره سنگی عاشقم

به گنجشکی هراسان

و هربار ناامید

بر می‌گردم به خاک

بر می‌گردم به خویش

ناامید و نیازمند

زبانه می‌کشد

آغوشم به سویت

از تو دور افتادم

از تو دور افتادم

در بی مجالی و لالی

به کاغذ آتش رسیده می‌مانم

جدا شده‌ای از نخ نگاهم

چون بادکنک ماه

سالهاست از کرشمه باران تو

می‌گذرم

بی چتر و بارانی

در سایه پنهان می‌شوم

در گریه پیدا

هرچه هستم، از تو دورم ...

دور ...،

عبدالجبار کاکایی 

زندگی هیچ ارزشی ندارد؛ اما! هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد

بهتر است فراموشت كنم

گاهي به ياد نمي‌آورم كه

زنده نيستي

تا به ياد نمي‌آورم

بودي جايي در خاطره

اگر چه نبودي هيچ‌ جا

خاك مگر مي‌تواند كه جاي تو باشد؟

در آن به ياد آمدن

زنده نيستي ديگر.

زنده بوده‌اي شايد فراي فراموشي.

به يادت آوردم

مرده

اما زندگي‌ات چي؟

پهناي آسماني مسخر يك آذرخش نيست.

آسمان مگر مي‌تواند كه جاي تو باشد؟

بهتر بود تا

نمي‌كردم يادت

فراموش مي‌كنم كه مرده‌اي

و اين براي دل رنجور من

بهتر است.

مهتاب صمدي