مردم از درد و نمي‌آيي به بالينم هنوز

مرگ خود مي‌بينم و رويت نمي‌بينم هنوز

بر لب آمد جان و  رفتند آشنايان از سرم

شمع را نازم که مي‌گريد به بالينم هنوز

آرزو مرد و جواني رفت و عشق از دل گريخت

غم نمي‌گردد جدا از جان مسکينم هنوز

روزگاري پا کشيد ان تازه گل از دامنم

گل به دامن مي‌فشاند اشک خونينم هنوز

گر چه سر تا پاي  من مشت غباري بيش نيست

در هوايش چون نسيم از پاي ننشينم هنوز

سيمگون شد موي غفلت همچنان بر جاي ماند

صبحدم خنديد و من در خواب نوشينم هنوز

خصم را از ساده لوحي دوست پندارم "رهي"

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بينم هنوز

رهي معيري