تا شقايق هست
چون پاره سنگی عاشقم
به گنجشکی هراسان
و هربار ناامید
بر میگردم به خاک
بر میگردم به خویش
ناامید و نیازمند
زبانه میکشد
آغوشم به سویت
از تو دور افتادم
از تو دور افتادم
در بی مجالی و لالی
به کاغذ آتش رسیده میمانم
جدا شدهای از نخ نگاهم
چون بادکنک ماه
سالهاست از کرشمه باران تو
میگذرم
بی چتر و بارانی
در سایه پنهان میشوم
در گریه پیدا
هرچه هستم، از تو دورم ...
دور ...،
عبدالجبار کاکایی
+ نوشته شده در ساعت توسط محمد حسین
|