چون پاره سنگی عاشقم

به گنجشکی هراسان

و هربار ناامید

بر می‌گردم به خاک

بر می‌گردم به خویش

ناامید و نیازمند

زبانه می‌کشد

آغوشم به سویت

از تو دور افتادم

از تو دور افتادم

در بی مجالی و لالی

به کاغذ آتش رسیده می‌مانم

جدا شده‌ای از نخ نگاهم

چون بادکنک ماه

سالهاست از کرشمه باران تو

می‌گذرم

بی چتر و بارانی

در سایه پنهان می‌شوم

در گریه پیدا

هرچه هستم، از تو دورم ...

دور ...،

عبدالجبار کاکایی