بهار عشق
اي بهار عشق من
بي روي تو رنگ خزان دارد بهارم
واي از اين بي حاصلي
فرياد از اين عشقي كه من در سينه دارم
اسير غمت را نمانده دگر
نه شوق تماشا نه ذوق سفر
نهال اميدم نداده ثمر
غم تو چنانم گرفته به بر
كه از دو جهانم نمانده خبر
اگر تو نداني خداي تو داند
كه از غمت آمد چه بر سر من
اگر تو نبودي برابر چشمم
خيال تو بوده برابر من
نسيم بهشتي شميم بهاري
كه جان من آري به پيكر من
بيا كه بريزي ز ساغر چشمت
شراب محبت به ساغر من
مست عشق توام
بي تو چنگ دلم نغمه اي نسرايد
از شكسته دلان ناي خسته دلان نغمه كي به در آيد.
بيژن ترقي
+ نوشته شده در ساعت توسط سوتهدلان
|