دیوانه و پری
آن كبوتر ز لب بام وفا شد سفري
ماهم از كارگه ديده نهان شد چو پري
باز در خواب سر زلف پري خواهم ديد
بعد از اين دست من و دامن ديوانه سري
منم آن مرغ گرفتار كه در كنج قفس
سوخت در فصل گلم حسرت بي بال و پري
خبر از حاصل عمرم نشد آوخ كه گرشت
اينهمه عمر به بيحاصلي و بيخبري
دوش غوغاي دل سوخته مدهوشم داشت
تا به هوش آمدم از نالهء مرغ سحري
باش تا هاله صفت دور تو گردم اي ماه
كه من ايمن نيم از فتنهء دور قمري
منش آموختم آئين محبت، ليكن
او شد استاد دلآزاري و بيدادگري
سرو آزادم و سر بر فلك افراشتهام
بي ثمر بين كه ثمردارد از اين بي ثمري
شهريارا بجز آن مه كه بري گشته ز من
پري اينگونه نديديم ز ديوانه بري
شهريار
+ نوشته شده در ساعت توسط سوتهدلان
|