با آن كه مي از شيشه به پيمانه نكردي

در بزم كسي نيست كه ديوانه نكردي

اي خانه شهري نگهت برده به يغما

در شهر دلي كو كه در او خانه نكردي

تا گنج غمت را سر ويراني دل‌هاست

يك خانه دل نيست كه ويرانه نكردي

از حال شكست دلم آگاه نگشتي

تا زلف شكن بر شكنت شانه نكردي

تنها نه من از عشق رخت شهره شهرم

صاحب نظري نيست كه افسانه نكردي

نازم سرت اي شمع كه شهري زدي آتش

و انديشه ز دود دل پروانه نكردي

با چشم تو محرم نشدم تا به نگاهي

بيگانه‌ام از محرم و بيگانه نكردي

اي آن كه به مردي نشدي كشتهء جانان

دردا كه يكي همت مردانه نكردي

ايمن دلي از دست ستم كاري صياد

خون خوردن و فرياد غريبانه نكردي

دل تنگ شدي باز فروغي مگر امروز

از دست غمش گريه مستانه نكردي

فروغي بسطامي