در هفت آسمان جو نداری ستاره‌ای

ای دل کجا روی که بود راه چاره‌ای

حالی نماند تا بزنی فالی ای رفیق

خیری کجاست تا بکنی استخاره‌ای

هر پاره‌ی دلم لب زخمی‌ست خون‌فشان

جز خون چه می‌رود ز دل پاره پاره‌ای

از موج خیز حادثه‌ها مأمنی نماند

کشتی کجا برم به امید کناره‌ای

دیدار دل‌افروز تو عمر دوباره بود‌

اینک شب جدایی و مرگ دوباره‌ای

از چین ابروی تو دلم شور می‌زند

کاین تیغ کج به خون که دارد اشاره‌ای

گر نیست تاب سوختنت گرد ما مگرد

کاتش زند به خرمن هستی شراره‌ای

در بحر ما هر آینه جز بیم غرق نیست

آن به کزین میانه بگیری کناره‌ای

ای ابر غم ببار و دل از گریه باز کن

ماییم و سرگذشت شب بی ستاره‌ای

هوشنگ ابتهاج