چه خلاف سر زد از ما كه در سراي بستي.!

بر دشمنان نشستي، دل دوستان شكستي.!

سر شانه را شكستم به بهانه تطاول 

كه به حلقه حلقه زلفت نكند دراز دستي ...!

ز تو خواهش غرامت نكند تني كه كشتي

ز تو آرزوي مرهم نكند دلي كه خستي

كسي از خرابهء دل نگرفته باج هرگز

تو بر آن خراج بستي و به سلطنت نشستي

به قلمروي محبت در خانه‌اي نرفتي

كه به پاكي‌اش نرفتي و به سختي‌اش نبستي

به كمال عجز گفتم كه به لب رسيد جانم

ز غرور ناز گفتي كه مگر هنوز هستي

ز طواف كعبه بگذر، تو كه حق نمي‌شناسي

به در كنشت منشين تو كه بت نمي‌پرستي

تو كه ترك سر نگفتي ز پيش چگونه رفتي

تو كه نقد جان ندادي ز غمش چگونه رستي

اگرت هواي تاج است به بوس خاك پايش

كه بدين مقام عالي نرسي مگر ز پستي

مگر از دهان ساقي مددي رسد و گرنه

كس از اين شراب باقي نرسد به هيچ مستي

مگر از عرار سر زد خط آن پسر فروغي

كه به صد هزار تندي ز كمند شوق جستي

 فروغي بسطامي