اندوه
خسته و غم زده با زمزمهای حزنآلود
شب فرو میخزد از بام کبود
تازه بند آمده باران و نسیمی نمناک
میتراود ز دل سرد شبانگاه خموش
شمع افسرده ماه از پس آن ابر سیاه
گاه میخندد و میتابد از اندوهی سرد
خندهای غم زده چون خنده درد
تابشی خسته و بی رنگ و تباه
چون نگاهی که در آن موج زند سایه مرگ
سوزنک از دل ویران درختان خموش
میرسد گاه یکی نغمه آشفته به گوش
نغمهای گم شده از سینه نایی موهوم
بانگی آواره و شوم
میکشد مرغ شباهنگ خروش
میرود ابر و یکی سایه انبوه و سیاه
نرم و خاموش فرو میخزد از گوشه بام
آه دردیست در آن اختر لرزنده که گاه
کورسو میزند و میشود از دیده نهان
وز نهیب نفس تیره شام
میکشد مرغ شباهنگ فغان
آه ای مرغ شباهنگ خموش
بس کن این بانگ و خروش
بشکن این ناله پرسوز و گداز
بشکن این ناله که آن مایه ناز
تازه رفته ست به خواب
آری ای مرغک اندوه پرست
بس کن این شور و شتاب
بس کن این زمزمه، او بیمار است
امير هوشنگ ابتهاج