یار آر زشمع مرده یاد آر
ای مرغ سحر چون این شب تار بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفـحـهی روح بخـش اسـحار رفت از سر خفتگان خماری
بگشـــود گــره ز زلــف زر تــار محبوبهی نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار و اهریمن زشت خو، حصاری
یار آر ز شمع مرده یاد آر
ای مونس یوسف اندر این بند تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف لب از شکرخند محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار خویش و پیوند آزادتر از نسیم و مهتاب
زان کاو همه شام با تو یک چند در آرزوی وصال احباب
اختر به سحر شمرده یاد آر
دهخدا
+ نوشته شده در ساعت توسط بهرام
|