در اين سراي بي کسي

کسي به در نمي‌زند

به دشت پر ملال ما

پرنده پر نمي‌زند

يکي ز شب گرفتگان

چراغ بر نمي‌کند

کسي به کوچه سارِ شب

درِ سحر نمي‌زند     

نشسته‌ام در انتظار

اين غبار بي‌سوار

دريغ کز شبي چنين

سپيده سر نمي‌زند

عزيز، عزيز، عزيزانم

گذرگهي است پر ستم

که اندر او به غير غم

يکي صلاي آشنا،

به رهگذر نمي‌زند

چه چشمِ پاسخ است از اين

دريچه‌هاي بسته‌ات؟   

برو که هيچ کس ندا

به گوش کر نمي‌زند

نه سايه دارم و نه بر،

بيفکنندم و سزاست

اگرنه بر درخت تر،

کسي تبر نمي‌زند.

فریدون مشیری