وفــا

پيش ما رسم شكستن نبود عهد وفا را 

الله الله تو فراموش مكن صحبت ما را 

قيمت عشق نداند قدم صدق ندارد 

سست عهدي كه تحمل نكند بار جفا را 

گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهي 

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را 

گر سرم مي‌رود از عهد تو سر بازنپيچم 

تا بگويند پس از من كه به سر برد وفا را 

خنك آن درد كه يارم به عيادت به سر آيد 

دردمندان به چنين درد نخواهند دوا را 

باور از مات نباشد تو در آيينه نگه كن 

تا بداني كه چه بودست گرفتار بلا را 

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد 

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را 

سر انگشت تحير بگزد عقل به دندان 

چون تأمل كند اين صورت انگشت نما را 

آرزو مي‌كندم شمع صفت پيش وجودت 

كه سراپاي بسوزند من بي سر و پا را 

چشم كوته نظران بر ورق صورت خوبان 

خط همي‌بيند و عارف قلم صنع خدا را 

همه را ديده به رويت نگرانست وليكن 

خودپرستان ز حقيقت نشناسند هوا را 

مهرباني ز من آموز و گرم عمر نماند 

به سر تربت سعدي بطلب مهرگيا را 

سعدی

منزلي در دوردست

منزلي در دوردستي هست بي‌شك هر مسافر را
اينچنين دانسته بودم، وين چنين دانم
ليك
اي ندانم چون و چند! اي دور
تو بسا كاراسته باشي به آييني كه دلخواه‌ست
دانم اين كه بايدم سوي تو آمد، ليك
كاش اين را نيز مي دانستم، اي نشناخته منزل
كه از اين بيغوله تا آنجا كدامين راه
يا كدام است آن كه بيراه ست
اي برايم، نه برايم ساخته منزل
نيز مي‌دانستم اين را، كاش
كه به سوي تو چه‌ها مي‌بايدم آورد
دانم اي دور عزيز !‌ اين نيك مي‌داني
من پياده‌ي ناتوان تو دور و ديگر وقت بيگاه ست
كاش مي‌دانستم اين را نيز
كه براي من تو در آنجا چه‌ها داري
گاه كز شور و طرب خاطر شود سرشار
مي‌توانم ديد
از حريفان نازنيني كه تواند جام زد بر جام
تا از آن شادي به او سهمي توان بخشيد ؟
شب كه مي‌آيد چراغي هست ؟
من نمي‌گويم بهاران، شاخه‌اي گل در يكي گلدان
يا چو ابر اندهان باريد، دل شد تيره و لبريز
ز آشنايي غمگسار آنجا سراغي هست ؟

مهدی اخوان ثالث

ریــــــا

داني كه چنگ و عود چه تقرير مي‌كنند

پنهان خوريد باده كه تعزير مي‌كنند

ناموس عشق و رونق عشاق مي‌برند

عيب جوان و سرزنش پير مي‌كنند

جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز

باطل در اين خيال كه اكسير مي‌كنند

گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد

مشكل حكايتيست كه تقرير مي‌كنند

ما از برون در شده مغرور صد فريب

تا خود درون پرده چه تدبير مي‌كنند

تشويش وقت پير مغان مي‌دهند باز

اين سالكان نگر كه چه با پير مي‌كنند

صد ملك دل به نيم نظر مي‌توان خريد

خوبان در اين معامله تقصير مي‌كنند

قومي به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومي دگر حواله به تقدير مي‌كنند

في الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر

كاين كارخانه‌ايست كه تغيير مي‌كنند

مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب

چون نيك بنگري همه تزوير مي‌كنند

حافظ

اميد نا اميدي هاي من

بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
چادر نيلوفري رنگ غروب
تك درختي خشك در پهناي دشت
تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمان هاي روشني
مي گريزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
مي چكد از ابرها باران نور
مي گشايد دود شب آغوش خويش
زندگي را تنگ مي گيرد به بر
باد وحشي مي دود در كوچه ها
تيرگي سر مي شكد از بام و در
شهر مي خوابد به لالاي سكوت
اختران نجوا كنان بر بام شب
نرم نرمك باده مهتاب را
ماه مي ريزد درون جام شب
نيمه شب ابري به پهناي سپهر
مي رسد از راه و مي تازد به ماه
جغد مي خندد به روي كاج پير
شاعري مي ماند و شامي سياه
 دردل تاريك اين شب هاي سرد
اي اميد نا اميدي هاي من
برق چشمان تو همچون آفتاب
مي درخشد بر رخ فرداي من

فریدون مشیری

پروانــــه

ياور من تويي بكن بهر خداي ياريي 

نيست تو را ضعيف‌تر از دل من شكاريي 

ناي براي من كند در شب و روز ناله‌اي 

چنگ براي من كند با غم و سوز زاريي 

كي بفشاردي مرا دست غمي و غصه‌اي 

گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاريي 

ديده همچو ابر من اشك روان نباردي 

گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباريي 

دست دراز كرد مي‌گوش فلك گرفت‌مي 

گر سر زلف خويش را تو به كفم سپاريي 

از سر ماه من كله بستدمي ربودمي 

گر تو شبي به لطف خود خوش سر من بخاريي 

حق حقوق سابقت حق نياز عاشقت 

حق زروع جان من كش تو كني بهاريي 

حق نسيم بوي تو كان رسدم ز كوي تو 

حق شعاع روي تو كو كندم نهاريي 

تا كه نثار كرده‌اي از گل وصل بر سرم 

بر كف پاي كوششم خار نكرد خاريي 

دارد از تو جزو و كل خرميي و شاديي 

وز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساريي 

اي لب من خموش كن سوي اصول گوش كن 

تا كند او به نطق خود نادره غمگساريي

مولانا

وفــــــــا

دلم را بود از آن پيمان گسل اميد ياري‌ها

به نوميدي كشيد آخر همه اميدواري‌ها

رقيبان را ز وصل خويش تا كي معتبر سازي

مكن جانا كه هست اين موجب بي اعتباري‌ها

به اغيار از تو اين گرم اختلاطي‌ها كه من ديدم

عجب نبود اگر چون شمع دارم اشكباري‌ها

به سد خواري مرا كشتي وفا داري همين باشد

نكردي هيچ تقصير، از تو دارم شرمساري‌ها

شب غم كشت ما را ياد باد آن روز خوش وحشي

كه مي‌كرد از طريق مهر ما را غمگساري‌ها

وحشی بافقی

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي

است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد

چيني نازك تنهايي من.

سهراب سپهری

کیمیای مهر

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود وليك به خون جگر شود

خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه

كز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر كرانه تير دعا كرده‌ام روان

باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود

اي جان حديث ما بر دلدار بازگو

ليكن چنان مگو كه صبا را خبر شود

از كيمياي مهر تو زر گشت روي من

آري به يمن لطف شما خاك زر شود

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب

يا رب مباد آن كه گدا معتبر شود

بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

اين سركشي كه كنگره كاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاك در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم دركش ار نه باد صبا را خبر شود

حافظ

رندانه

خيال روي تو در هر طريق همره ماست

نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست

به رغم مدّعياني كه منع عشق كنند

جمال چهره تو حجّت موجّه ماست

ببين كه سيب زنخدان تو چه ميگويد

هزار يوسف مصري فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

گناه بخت پريشان و دست كوته ماست

به حاجب در خلوت سراي خاص بگو

فلان ز گوشه نشينان خاك درگه ماست

به صورت از نظر ما اگرچه محجوبست

هميشه در نظر خاطر مرّفه ماست

اگر به سالي حافظ دري زند بگشاي

كه سالهاست كه مشتاق روي چون مه ماست

حافظ

با قهر چه مي كشي مرا

با قخر چه مي كشي مرا
من كشته‌ي مهربانيتم
يك خنده و يك نگاه بس
تا كشته‌ي خود بدانيم
اي آمده از سراب‌ها
با خواب و خيال آب‌ها
دارد ز تو بازتاب‌ها
آيينه‌ي زندگانيم
گر نيست به شانه‌ام سرت
يا از دگري ست بسترت
غم نيست كه با خيال تو
همبستر شادمانيم
شادا !‌ تن بي نصيب من
افسون زده‌ي فريب من
مست است و ملنگ و بي خبر
از دست و دل خزانيم
انگار درون جان من
سازي‌ست هميشه نغمه زن
گويد به ترانه صد سخن
از تاب و تب جوانيم
افتاده چنين به بند تو
مي‌خواست مرا كمند تو
گفتي كه رهات مي كنم
ديدم كه نمي رهانيم
اي يار، تبم ز عشق تو
شورم، طلبم ز عشق تو
اما ز پيت نمي دوم
بيهوده چه مي كشانيم
فرياد، كه جمله آتشم
تا عرش لهيب مي كشم
با اين همه نيست خواهشم
تا شعله فرو نشانيم
نزديك ترين من! همان
در فاصله از برم بمان
تا پاك‌ترين بمانمت
تا دوست‌ترين بمانيم

سیمین بهبهانی

بي سرانجام

مرغ خونين ترانه را مانم
صيد بي آب و دانه را مانم
آتشينم وليك بي اثرم
ناله عاشقانه را مانم
نه سرانجامي و نه آرامي
مرغ بي آشيانه را مانم
هدف تير فتنه ام همه عمر
پاي بر جا نشانه را مانم
با كسم در زمانه الفت نيست
كه نه اهل زمانه را مانم
خاكساري بلند قدرم كرد
خاك آن آستانه را مانم
بگذرم زين كبود خيمه رهي
تير آه شبانه را مانم

رهی معیری

مرگ روز

مي‌رفت آفتاب و به دنبال مي‌كشيد
دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون‌فشان
در خاك مي‌تپيد و پي يار مي‌خزيد
خنديد آفتاب كه: اين اشك و آه چيست؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش اين چه شيوناست؟
ما هر دو مي‌رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه: اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من: بلي
ما هر دو مي‌رويم ازين رهگذر ولي
تو مي‌روي به حجله و من مي‌روم به گور

امیر هوشنگ ابتهاج

اي دور نزديك

اي همزاد
اي همرنگ
اي بي من و هميشه با من
ياد تو چون پرستوها
يا چون لك لك هاي مهاجر
لحظه لحظه به باغ خيالم سفر ميكند
گفتي كه هر شب واژه هاي شعرم را
با اشك ميشويي
من هم هر لحظه ياد تو را در پريشاني خيال مي پيچم
اي عطر عاطفه
گفتي كهع با شعر من همسفر يادي
پروازت كبارك باد
من هم هنگامي كه مرغان دريايي
پرواز شوخ و شنگ خود را مي آغازند
و گه گاه بر موج تن ميسايند
سفررا در ذهنم تداعي مي كنند
سفري كه آرزويش آسان است
و پرواز مشكل
اي نزديك دور
و اي دور نزديك
خطي است در كنار افق و دوردست دريا ها
كه خط جدايي ماست
تو هنگامي كه بر بال هاي عقاب سفر نشستي
پرواز كردي و از آن خط گذشتي
اما آن خط براي من خط جداييست
گويي آن خط ديوار حصار بلنديست
و من و تو در دو سوي ديوار
فرياد مي زنيم و
اشك مي ريزيم
يكدگر را مي شناسيم
صداي هم را مي شنويم
اما دريغ
چهره ي هم را نمي بينيم
و چه سخت است
شنيدن و نديدن
دوست داشتن و به هم نرسيدن
در خيال من اين ديوار تا كهكشان برافراشته است
اما من نا اميد نيستم
يكي در سينه ام فرياد مي زند پرواز كن
بر تارك ديوار خواهي رسيد
و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهي نگريست
هزاران حيف
پر مي زنم اما پرواز نه
گويي دست صيادي پر هاي پرواز مرا بريده است
شوق پرواز هست اما قدرت پرواز نه
خورشيد من
غروب شفق را به تماشا مي نشينم
سفر خورشيد را مي گويم
چه زيبا سفر ميكند
اما چه غريب
چه تنها
چه بي كس
چه بي مشايعت
چون عروسي با تو ابر
همانند عروس بي مادر
نخست مي خندد و سپس مي گريد
و آرام آرام به ديار تو مي آيد
من غروبش را مينگرم و تو طلوعش را
من وداعش را مي شنوم و تو سلامش را
من بدرودش را و تو درودش را
از من قهر مي كند و با تو آشتي
مي خواهم به او پيغام بدهم
تا از سوي من ببوسدت
اما صدايم را نمي شنود و در هاله ي ابر پنهان مي شود
گاه به قول بچه ها دالي ميكند و گاه مي گريزد
او مي رود ومن ميگريم
او بدرود مي گويد و من در دل به تو درود ميفرستم
در اين هنگام است كه لبخند تو را
در بركه ي اشك خويش تماشا مي كنم
و چه تماشاي دلپذيري
خود را فريب مي دهم كه اگر من ميگريم
 تو ميخندي
و اگر پيام آور من نيست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل مي كند
اگر هيچ نيست
اگر بي پيام من به سوي تو مي آيد
دست كم يك نقطه ي نگاه مشترك كه هست
يك نقطه ي اتصال يك بهانه ي ديدار
ببين به چه چيزها دلخوشم
آري من با غروب خورشيد مي گيريم
و تو با طلوع او مي خندي
اما نمي دانم چرا در همان لحظه
ناگهان چشمان فريبنده ات را در هاله يي از ابر مي نگرم
كه كريم تر از ابر مي گريد
و بلور اشك هاي كريمانه ات
از ميان مژگان سياهت از ميان يك جفت چشم نگران
و غمگين
از ميان ابر از ميان افق جوانه مي زند و مي شكفد
و در اقيانوسي دور مي چكد
سقوط اشكها تو در آب ها
موج بر نمي انگيزد و طوفان را به آشوب دعوت ميكند
اي غمگين
اي زاده ي غم
اي نشاط و اي فرزند نشاط
اي واژه ي صفا و صميميت
اي معني كرامت
اي همه ايثار
اي عشق و اي تجسم محبت
اي همه پرواز
هر شب كه با ياد تو به خلوت مي روم
در اين آهنگم كه سازهاي شعر را كوك كنم
و نوت هاي واژه ها را بنويسم
و هماهنگي كلمات را به انتظار بنشينم
تا در تالار سكوت احساس خود را روي چنگي
افسونگر يپاشم
واژه هاي رقصنده
چون رنگين حباب هايي
در رويا و در بلنداي خيالم در هم ميلولند
و چون قطرات اشك رنگين در هم مي لرزند
و رنگين كمان شعر
در شرق انديشه ام و بر ديواره ي افق خيالم تقش مي بندد
سپس همه آهنگ مي شوند
هماهنگ مي شوند
وزن مي شوند
شور و حال مي شوند
و شعر مي شوند
شعري كه تو مي پسندي
اي من
اي همزاد
اي همسفر سالهاي زندگي ام
سالهاست و شايد قرنهاست كه من و تو
يك روح در دو پيكريم
يك معني در دو واژه ايم
يك خورشيد در دو آسمانيم
يك عشق در دو سينه ايم
و يك هستي در دو نيم ايم
شايد هم از يك روح
دو پيكر ساخته باشند
نازنينم
خيلي حرف دارم
اشكم اجازه مي دهخد كه بنويسم و بنويسم
اما يكي در سينه ام مي گويد نه
ننويس
شايد او نخواند
شايد دوست نداشته باشد
آيا راست مي گويد ؟

بدرود
شب بخير

مهدی سهیلی

سنگ خارا

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها نکته از انجمنها
بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی‌پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر زمستی بر ندارم
من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم

معینی کرمانشاهی

آفتاب مي شود

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود

نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد

نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو

صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من

نگاه كن

تو ميدمي و آفتاب مي شود

فروغ فرخزاد

رندانه

عيب رندان مـکـن اي زاهد پاکيزه سرشـت
کـه گـناه دگران بر تو نـخواهـند نوشـت
مـن اگر نيکـم و گر بد، تو برو خود را باش
هر کـسي آن درود عاقبت کار کـه کـشـت
همـه کـس طالب يارند، چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است، چه مسجد چه کنشت
سر تـسـليم مـن و خـشـت در ميکده‌ها
مدعي گر نکـند فهم، سخن گو سر و خـشـت
نااميدم مـکـن از سابـقـه لـطـف ازل
تو پس پرده چه داني که، که خوب است و که زشت
نـه مـن از پرده تـقوا بـه درافـتادم و بـس
پدرم نيز بـهـشـت ابد از دسـت بهـشـت
حافـظا روز اجـل گر بـه کـف آري جامي
يک سر از کوي خرابات برندت بـه بـهـشـت

حافظ