پروانــــه
ياور من تويي بكن بهر خداي ياريي
نيست تو را ضعيفتر از دل من شكاريي
ناي براي من كند در شب و روز نالهاي
چنگ براي من كند با غم و سوز زاريي
كي بفشاردي مرا دست غمي و غصهاي
گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاريي
ديده همچو ابر من اشك روان نباردي
گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباريي
دست دراز كرد ميگوش فلك گرفتمي
گر سر زلف خويش را تو به كفم سپاريي
از سر ماه من كله بستدمي ربودمي
گر تو شبي به لطف خود خوش سر من بخاريي
حق حقوق سابقت حق نياز عاشقت
حق زروع جان من كش تو كني بهاريي
حق نسيم بوي تو كان رسدم ز كوي تو
حق شعاع روي تو كو كندم نهاريي
تا كه نثار كردهاي از گل وصل بر سرم
بر كف پاي كوششم خار نكرد خاريي
دارد از تو جزو و كل خرميي و شاديي
وز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساريي
اي لب من خموش كن سوي اصول گوش كن
تا كند او به نطق خود نادره غمگساريي
مولانا