بار فراق بستم و جز پاي خويش را

كردم وداع جملهء اعضاي خويش را

گويي هزار بند گران پاره مي‌كنم

هر گام پاي باديه پيماي خويش را

در زير پاي رفتنم الماس پاره ساخت

هجر تو سنگريزه صحراي خويش را

هر جا روم ز كوي تو سر بر زمين زنم

نفرين كنم اراده بيجاي خويش را

عمر ابد ز عهده نمي‌آيدش برون

نازم عقوبت شب يلداي خويش را

وحشي مجال نطق تو در بزم وصل نيست

طي كن بساط عرض تمناي خويش را

وحشي بافقي