تکیه گاه
اي همه آرامشم از تو، پريشانت نبينم
چون شب خاکستري، سر در گريبانت نبينم
اي تو در چشمان من، يک پنجره لبخند شادي
همچو ابر سوگوار، اين گونه گريانت نبينم
اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره
در ميان کوچهها افتان و خيزانت نبينم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت.!
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم
قصه دلتنگيات را خوب من بگذار و بگذر
گريه درياچهها را تا به دامانت نبينم
کاشکي قسمت کني غمهاي خود را با دل من
تا که سيل اشک را زين بيش مهمانت نبينم
تکيه کن بر شانهام اي شاخه نيلوفري رنگ
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم
هومن ذكايي
+ نوشته شده در ساعت توسط سوتهدلان
|