بيامد مه فرودين
چنين تا بيامد مه فرودين بياراست گل برگ روي زمين
جهان گشته پر شادي و خواسته در و بام هر برزن آراسته
جهان از نم ابر پر ژاله شد همه کوه و هامون پر از لاله شد
خروش تبيره بيامد ز شهر ز شادي به هر کس رسانيد بر
هوا پر خروش و زمين پر زجوش خنک آن که دل شاد دارد به نوش
شود آن زمان بر دل ما درست که از کينه دلها بخواهيم شست
ز کين نو آيين و ز کين کهن مگر در جهان تازه گردد سخن
همه ساله پيروز بادي و شاد سرت پر ز دانش دلت پر ز داد
بکوشيم تا رنجها کم کنيم دل غمگنان شاد و بي غم کنيم
بسازيد و از داد باشيد شاد تن آسان و از کين نگيريم ياد
سخن هاي ديرينه ياد آوريم به گفتار لب را به داد آوريم
جهان يادگار است و ما رفتني به گيتي نماند به جز مردمي
سراينده باش و فزاينده باش شب و روز با رامش و خنده باش
خداوند هستي و هم راستي نخواهد زتو کژي و کاستي
کنون خورد بايد مي خوشگوار که مي بوي مشک آيد از جويبار
کنون داستان کهن نو کنيم سخن هاي شيرين و خسرو کنيم
فردوسی