مرگ روز
ميرفت آفتاب و به دنبال ميكشيد
دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك ميتپيد و پي يار ميخزيد
خنديد آفتاب كه: اين اشك و آه چيست؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش اين چه شيوناست؟
ما هر دو ميرويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو ميرويم ازين رهگذر ولي
تو ميروي به حجله و من ميروم به گور
امير هوشنگ سايه
+ نوشته شده در ساعت توسط سوتهدلان
|