فقر و فنا
مرا ز من بستان دلبرا به جذبهي خويش
كه نيست هيچ حجابي مرا چو من در پيش
مرا ز سوي من و كائنات با خود كش
كز آن طرف همه نوش است و زين طرف همه نيش
از آنكه با تو شدم دوست دشمن خويشم
كه هر كه با تو بود دوست، هست دشمن خويش
طريق فقر و فنا را به من نما كه بود
طريق فقر و فنا بهترين ره، اي درويش
چگونه يك قدم از خويشتن نهم بيرون
كه هست هستي من سد راهم از پس و پيش
من از تو دور نبودم به هيچ وجه ولي
فكند از تو مرا دور عقل دورانديش
تو با مني ز منت انفصال ممكن نيست
كسي چگونه شود منفصل ز سايهي خويش
چو سايه تابع شخص است از جميع وجوه
مپرس از او كه تو را چيست دين و مذهب و كيش
چو سايهي توام اي دوست لطف كن با من
مرا به هيچ حسابي مگير از كم و بيش
دواي درد تو اي مغربي برون ز تو نيست
كه هم تو درد و دوايي و هم تو مرهم ريش
شمس مغربي
+ نوشته شده در ساعت توسط مصطفي
|