دردي است درد عشق كه چون بنگري دواست

اين راز داند آنكه بدين درد مبتلاست

عاشق كه از ديار من و تو كشيده رخت

بيگانه است از همه كس حيلتش كجاست

عشق است جذبه‌اي كه برد كثرت از دلت

آن روح، وحدتي كه دهد خالي از هواست

عشق است نردبان طريقت به سوي حق

جايي برد كه هرچه نظر مي‌كني خداست

بر بام عشق غير انالحق كسي نگفت

زيرا سواي حق نه بدين رمز آشناست

پس درد بي دوا نسزد نام عشق را

اين دام حق بود كه امان است كي بلاست

عاشق كه هست بي خبر از خويش نوربخش

گر نسبتش به حيله دهي سخت نارواست

نوربخش