اسیر آب و گل
خدایا، قطرهام را شورش دریا کرامت کن
دل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن
نمیگردانی از من راه اگر سیل ملامت را
کف خاک مرا پیشانی صحرا کرامت کن
دل مینای می را میکند جام نگون خالی
دل پرخون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
در این وحشت سرا تا کی اسیر آب و گل باشم؟
مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن
به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را
لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی
مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن
بهار طبع «صائب» فکر جوش تازهای دارد
نسیم گلستانش را دم عیسی کرامت کن
صائب تبریزی
+ نوشته شده در ساعت توسط مصطفي
|