مپرسید
من كشتهء عشقم، خبرم هيچ مپرسيد گم شد اثر من، اثرم هيچ مپرسيد
گفتند كه: چوني؟ نتوانم كه بگويم اين بود كه گفتم، دگرم هيچ مپرسيد
فردا سر خود ميكنم اندر سر و كارش امروز كه با درد سرم هيچ مپرسيد
وقتي كه نبينم رخش احوال توان گفت اين دم كه درو مينگرم هيچ مپرسيد
بيعارضش اين قصهء روزست كه ديديد از گريهء شام و سحرم هيچ مپرسيد
خون جگرم بر رخ و پرسيدن احوال؟ ديديد كه: خونين جگرم، هيچ مپرسيد
از دوست بجز يك نظرم چون غرضي نيست زان دوست بجز يك نظرم هيچ مپرسيد
از دست شما جامه دو صد بار دريدم خواهيد كه بازش بدرم هيچ مپرسيد
با اوحدي اين ديدهتر بيش نديديم بالله ! كه ازين بيشترم هيچ مپرسيد
اوحدي مراغهاي
+ نوشته شده در ساعت توسط مصطفي
|