مناجات
ز عشقت عاشقم ساز
ز حرمت محرمم ساز
در ایمان ایمنم شو
به شهدت شاهدم شو
ز یاری یاورم شو
به حُکمت حاکمم شو
ز جودت اجودم ساز
ز فتحت فاتحم ساز
ز نامت نامی ام کن
ز زهدت زاهدم کن
به راهت رهنمون ساز
به ذکرت ذاکرم ساز
به عرفت عارفم ساز
به مکتب کاتب ساز
به کویت ساکنم ساز
به نصرت ناصرم ساز
ژيلا راسخ
عرفان
دشت و دمن، جنگل و کوه و صحرا
رمیدم از خود برسم تا خدا
تا بشوم دور از این باطنم
وه، که چه خوشدل شدهام از خودم
خود همه جا سایه به سایه آمد
گاهی دوان گاهی که لنگان آمد
این خود فتانه و بی خود من
گشته رسن آویز گردن من
آینهام را بشکستم خدا
گر چه نموده است در آن خود نما
چهره و آن سیرت دیرینهام
آینهاش بوده همان دیدهام
هر غم و شادی و همه حال من
فاش نموده همه اسرار من
این خود هرزه چه کند با خودش
زان که بسوزد خود و یا دامنش
شعله کشید عالمیان را بسوخت
عاقل و جاهل همه با هم بسوخت
باد دمیده روی خا کسترش
بر سر هر خرد و کلان و همه ساکنش
این خود حرص و خود نخوت بود
بشکن و سوزش همه خدمت بود
ژيلا راسخ
مجنون
گفتم آن کیست که بخشوده گناهم
گفتنم رب کریم است که پوشیده خطایم
گفتم آن لطف و کَرم جُود الهی
که بخشیده مگر ذات تعالی
گفتم آن فر و شکوه صمدانی
که برازد جز آن جلٌ جلالی
گفتم آن ارض و سماء و همه بطن دو گیتی
که خالق شده جز صاحب عالی
گفتم آن شمس منوٌر ، که منیر است به اختر
که شب و روز مکٌرر بشد از ربٌ مکبٌر
گفتم آن اربع فاصل که بهار است عروسش
که تب و تاب کند تا به خزانش برسد سردی جانش
گفتم آن باغ مشجٌر ، که مزیٌن شده از حسن خدایی
که بَر و بار دهد از نِعم وصنع الهی
گفتم آن طبع لطیفم ، که هدیه است از آن ایزد باقی
بکند راسخ مجنون ،همه شب سجده آن ربٌ جهانی
ژيلا راسخ
