تبليغاتX
ای سوته دلان گرد هم آئید

ايران

وطن؛ پرنده پر در خون!

وطن؛ شکفته گل در خون !

وطن؛ فلات شهید  و  شب !

وطن؛ پا تا به سر خون !

وطن؛ ترانه‌ی زندانی!

وطن؛ قصیده‌ی ویرانی !

ستاره‌ها اعدامیان ظلمت

به خاک اگر چه می‌ریزند !

سحر دوباره بر می‌خیزند !

بخوان که دوباره بخواند

این عشیره‌ی زندانی

گل سرود شکستن را ..!

بگو که به خون بسراید

این فبیله‌ی قربانی

حرف آخر رستن را...!

با دژخیمان اگر شکنجه

اگر بند است و شلاق و خنجر

اگر مسلسل و انگشتر

با ما تبار فدایی !

با ما غرور رهایی !

به نام آهن و گندم !

اینک ! ترانه آزادی !

اینک ! سرودن مردم !

امروز ما، امروز فریاد

فردای ما، روز بزرگ میعاد !

بگو که دوباره می‌خوانم

با تمامی یارانم

گل سرود شکستن را !

بگو ! بگو که به خون می‌سرایم

دوباره با دل وجانم

حرف آخر رفتن را !

بگو به ایران!  بگو به ایران !

ايرج جنتي عطايي

تهيه و تدوين اشعار براي درج در اين مقام توسط###سوته‌دلان ###

شراب باقي

چه خلاف سر زد از ما كه در سراي بستي.!

بر دشمنان نشستي، دل دوستان شكستي.!

سر شانه را شكستم به بهانه تطاول 

كه به حلقه حلقه زلفت نكند دراز دستي ...!

ز تو خواهش غرامت نكند تني كه كشتي

ز تو آرزوي مرهم نكند دلي كه خستي

كسي از خرابهء دل نگرفته باج هرگز

تو بر آن خراج بستي و به سلطنت نشستي

به قلمروي محبت در خانه‌اي نرفتي

كه به پاكي‌اش نرفتي و به سختي‌اش نبستي

به كمال عجز گفتم كه به لب رسيد جانم

ز غرور ناز گفتي كه مگر هنوز هستي

ز طواف كعبه بگذر، تو كه حق نمي‌شناسي

به در كنشت منشين تو كه بت نمي‌پرستي

تو كه ترك سر نگفتي ز پيش چگونه رفتي

تو كه نقد جان ندادي ز غمش چگونه رستي

اگرت هواي تاج است به بوس خاك پايش

كه بدين مقام عالي نرسي مگر ز پستي

مگر از دهان ساقي مددي رسد و گرنه

كس از اين شراب باقي نرسد به هيچ مستي

مگر از عرار سر زد خط آن پسر فروغي

كه به صد هزار تندي ز كمند شوق جستي

 فروغي بسطامي

تهيه و تدوين اشعار براي درج در اين مقام توسط###سوته‌دلان ###

عشق عمومی

اشك رازي‌ست

لبخند رازي‌ست

عشق رازي‌ست

اشك آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نيستم كه بگويي

نغمه نيستم كه بخواني

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنان كه ببيني

يا چيزي چنان كه بداني...

من درد مشتركم

مرا فرياد كن

درخت با جنگل سخن مي‌گويد

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با تو سخن مي‌گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام

با لبانت براي همه لبها سخن گفته‌ام

و دستهايت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام

براي خاطر زندگان,

و در گورستان تاريك با تو خوانده‌ام

زيباترين سرودها را

زيرا كه مردگان اين سال

عاشق‌ترينِ زندگان بوده‌اند

دستت را به من بده

دست‌هاي تو با من آشناست

اي دير يافته با تو سخن مي‌گويم

به سان ابر كه با طوفان

به سان علف كه با صحرا

به سان باران كه با دريا

به سان پرنده كه با بهار

به سان درخت كه با جنگل سخن مي‌گويد

زيرا كه من

ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام

زيرا كه صداي من

با صداي تو آشناست.

احمد شاملو

تهيه و تدوين اشعار براي درج در اين مقام توسط###سوته‌دلان ###

نيلوفر

ای کدامین شب

یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را

تا بلغزد بر بلور برکه چشم کبود تو

پیکر مهتاب‌گون دختری کز دور

با نگاه خویش می‌جوید

بوسه شیرین روزی آفتابی را

از نوازش های گرم دست‌های من

دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی

می‌تپد بی‌تاب در خواب هوسناک امید خویش

پای تا سر یک هوس آغوش

و تنش لغزان و خواهش بار می‌جوید

چون مه پیچان به روی دره های خواب آلود سپیده دم

بسترم را

تا بلغزد از طلب سرشار

همچو موج بوسه مهتاب

روی گندم زار

تا بنوشد در نوازش‌های گرم دستهای من

شبنم یک عشق وحشی را

ای کدامین شب باک نفس بگشای سیاهت را ...

هوشنگ ابتهاج

تهيه و تدوين اشعار براي درج در اين مقام توسط###سوته‌دلان ###

مرگ دوباره

در هفت آسمان جو نداری ستاره‌ای

ای دل کجا روی که بود راه چاره‌ای

حالی نماند تا بزنی فالی ای رفیق

خیری کجاست تا بکنی استخاره‌ای

هر پاره‌ی دلم لب زخمی‌ست خون‌فشان

جز خون چه می‌رود ز دل پاره پاره‌ای

از موج خیز حادثه‌ها مأمنی نماند

کشتی کجا برم به امید کناره‌ای

دیدار دل‌افروز تو عمر دوباره بود‌

اینک شب جدایی و مرگ دوباره‌ای

از چین ابروی تو دلم شور می‌زند

کاین تیغ کج به خون که دارد اشاره‌ای

گر نیست تاب سوختنت گرد ما مگرد

کاتش زند به خرمن هستی شراره‌ای

در بحر ما هر آینه جز بیم غرق نیست

آن به کزین میانه بگیری کناره‌ای

ای ابر غم ببار و دل از گریه باز کن

ماییم و سرگذشت شب بی ستاره‌ای

هوشنگ ابتهاج

تهيه و تدوين اشعار براي درج در اين مقام توسط###سوته‌دلان ###

درهای دوزخ

تنها و رها شده‌ايم

چون کودکاني گم کرده راه در جنگل.

وقتي تو روبه‌روي من مي‌ايستي و مرا نگاه مي‌کني،

چه مي داني از دردهايي که درون من است

و من چه مي‌دانم از رنج‌هاي تو.

و اگر من خود را پيش پاي تو به خاک افکنم

و گريه و زاري سر دهم

تو از من چه مي‌داني

بيش از آنچه از دوزخ مي‌داني

آن هم آنچه ديگري براي تو بازگو مي‌کند

که سوزان است و دهشتناک.

از اين رو

ما انسان‌ها

بايد چنان با احترام،

چنان انديشناک

و چنان مهربان

پيش روي هم بايستيم

که در مقابل درهاي دوزخ.

فرانتس كافگا

تهيه و تدوين اشعار براي درج در اين مقام توسط###سوته‌دلان ###

آواز غم

در من کسی پیوسته می‌گرید

این من که از گهواره با من بود

این من که با من

تا گور همراه است

دردی‌ست چون خنجر

یا خنجری چون درد

همزاد خون در دل

ابری‌ست بارانی

ابری که گویی گریه‌های قرن‌ها را در گلو دارد

ابری که در من

یکریز می‌بارد

شب‌های بارانی

او با صدای گریه‌اش غمناک می‌خواند

رودی‌ست بی آغاز و بی انجام

با های‌های گریه‌اش در بی کران دشت می‌راند

پیری حکایت‌گوست

کز کودکی با خود مرا می‌برد

در باغ‌های مردمی گریان

اما چه باغی؟ دوزخی کانجا

هر دم گلی نشکفته می‌پژمرد

مرغی‌ست خونین بال

کز زیر پر چشمش

اندوهناک سنگباران‌هاست

او در هوای مهربانی بال می‌آراست

کی مهربانی باز خواهد گشت؟

نه، مهربانی

آغاز خواهد گشت

از عهد آدم

تا من که هر دم

غم بر سر غم می‌گذارم

آن غمگسار غمگساران را به جان خواندیم

وز راه و بی راه

عاشق‌وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم

وان آرزوانگیز عیار

هر روز صبری بیش می‌خواهد ز عاشق

بیدار را جان پیش می‌خواهد ز عاشق

وانگه که رویی می‌نماید

یا چشم و ابرویی پری وار

باز نمی‌دانند

نقشش نمی‌خوانند

دل می‌گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه‌ی تار!

هرگز نیامد بر زبانم حرف نادلخواه

اما چه گفتم؟ هر چه گفتم، آه

پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است

از من به من فرسنگ‌ها راه است

خاموشم اما

دارم به آواز غم خود می‌دهم گوش

وقتی کسی آواز می‌خواند

خاموش باید بود

غم داستانی تازه سر کرده‌ست

اینجا سراپا گوش باید بود :

درد از نهاد آدمیزاد است!

آن پیر شیرین کار تلخ اندیش

حق گفت، آری آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست، اما

این بندی آز و نیازِ خویش

هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟

یا آدمی دیگر ؟ ...

ای غم! رها کن قصه‌ی خون بار !

چون دشنه در دل می‌نشیند این سخن اما

من دیده‌ام بسیار مردانی که خود میزان شأن آدمی بودند

وز کبریای روح برمیزان شأن آدمی بسیار افزودند

آری چنین بودند

آن زنده‌اندیشان که دست مرگ را بر گردن خود شاخ گل کردند

و مرگ را از پرتگاه نیستی تا هستی جاوید پُل کردند

ای غم! تو با این کاروان سوگواران تا کجا همراه می‌آیی ؟

دیگر به یاد کس نمی‌آید

آغاز این راه هراس انگیز

چونان که خواهد رفت از یاد کسان افسانه‌ی ما نیز !

با ما و بی ما آن دلاویز کهن زیباست

در راه بودن سرنوشت ماست

روز همایون رسیدن را

پیوسته باید خواست

ای غم ! نمی‌دانم

روزِ رسیدن روزی گام که خواهد بود

اما درین کابوس خون آلود

در پیچ و تاب این شب بن بست

بنگر چه جان‌های گرامی رفته‌اند از دست !

دردی‌ست چون خنجر

یا خنجری چون درد

این من که در من

پیوسته می‌گرید

در من کسی آهسته می‌گرید

ه . ا . سايه

تهيه و تدوين اشعار براي درج در اين مقام توسط###سوته‌دلان ###

خاطرات

باز در چهره خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

آخر آتش فکند بر جانت

فروغ فرخزاد

تهيه و تدوين اشعار براي درج در اين مقام توسط###سوته‌دلان ###

فرصت مقدور‎‎

پاي کوب و دست افشان ، شورها به سر دارم

دف به کف، ز بي تابي، تاب در کمر دارم

پايه در زمين ثابت، ايستا چو پرگارم

وز براي چرخيدن، پايه‌اي دگر دارم.‏

مي‌گشايم از دامن، چتر پرگل و سوسن

دست‌هات مي‌لرزد:‏ از دلت خبر دارم

اي زکار دل غافل‏، بد مکن زغيرت دل

من به کس نيفشانم، گرچه نقل تر دارم.‏

تا نگاه مشتاقم، با تو عشق مي‌بازد‏

جمله خلق مي‌داند؛ با چه کس نظر دارم.‏

گرچه تاق ابرويم با کرشمه مي‌لرزد‏

دل زبيم خالي کن،‏ بام بي خطر دارم.‏

رشته‌هاي زريني، تاب دادم از گيسو

تا به رخ بيفشانم، يا زچهره بر دارم.‏

گفتي از ترنجستان،‏ بوي عشق مي‌آيد

زان ترنج‌ها جفتي، گفتمت به بر دارم.‏

ميل پاکوبيدن با منت اگر باشد

من چنين هوا در سر از تو بيش تر دارم.‏

در شبي پراز شادي، با تو پاي مي‌کوبم‏

فرصتي‌ست مقدور‏ مايه اين قدر دارم.‏

آن که شادماني را،‏ کفر محض مي‌خواند‏

گو بنالد از حسرت، من دو گوش کر دارم!!‏

سيمين بهبهاني

تهيه و تدوين اشعار براي درج در اين مقام توسط###مهتاب ###

به مهتاب که به گورستان می‌تابید

حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار

باید بر این ویرانه محزون بتابی

وز هر کجا گیری سراغ زندگی را

افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی

یک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش

بر جای رصب و جام می سجاده‌ی زرق

گوران نهادستند پی در مهد شیران

بر جای چنگ و نای و نی هو یا اباالفضل

با ناله‌ی جانسوز مسکینان، فقیران

بدبخت‌ها، بیچاره‌ها، بی خانمان‌ها

لبخند محزون زنی ده ساله بود این

کز گوشه‌ی چادر سیاه دیدم ای ماه

آری زنی ده ساله بشنو تا بگویم

این قصه کوتاه‌ست و درد آلود و جانکاه

وین جا جز این لبخند لبخندی نبینی

شش ساله بود این زن که با مادرش آمد

از یک ده گیلان به سودای زیارت

آن مادرک ناگاه مرد و دخترک ماند

و اینک شده سرمایه‌ی کسب و تجارت

نفرین بر این بیداد، ای مهتاب، نفرین

بینی گدایی‌، هر بگامی، رقت انگیز

یاد هر بدستی، عاجزی از عمر بیزار

یا زین دو نفرت بارتر شیخ ریایی

هر یک به روی بارهای شهر سربار

چون لکه‌های ننگ و ناهمرنگ وصله

اینجا چرا می‌تابی؟ ای مهتاب، برگرد

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست

جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند

در دام یک زنجیر زرین، دیدنی نیست

می‌خندی اما گریه دارد حال این شهر

ششصد هزار انسان که برخیزند و خسبند

با بانگ محزون و کهنسال نقاره

دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه

از ابروی خورشید، تا چشم ستاره

وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم

از زندگی اینجا فروغی نیست، الک

در خشم آن زنجیریان خرد و خسته

خشمی که چون فریادهاشان گشته کم رنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته

واندر سرود بامدادیشان فشرده‌ست

زینجا سرود زندگی بیرون تراود

همراه گردد با بسی نجوای لب‌ها

با لرزش دل‌های ناراضی همآهنگ

آهسته لغزد بر سکوت نیم‌شبها

وین است تنها پرتو امید فردا

ای پرتو محبوس! تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه

من تشنه‌ی صبحم که دنیایی شود غرق

در روشنی‌های زلال مشربش، آه

زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد

مهدي اخوان ثالث

تهيه و تدوين اشعار براي درج در اين مقام توسط###سوته‌دلان ###